خداحافظ شموس!
به نیما پورهادی، ستاره احسانی، ماکان شاکریان و خودم.
آدمهای نمایش:
نویسنده
دختر شاعر
عاشق
زن
مرد
.................................................................................
پردهی یکم
[صحنه: یک عصر زمستانی در یکی از کافههای روشنفکری تهران. نویسنده و دختر شاعر پشت یک میز دونفره در گوشهی کافه نشستهاند. جلوی دختر یک دفترچه است. دختر مانتوی روشن بلند و گشادی پوشیده. یک شال گردن را مثل کراوات روی گردنش گره زده. نویسنده کتش را پشت صندلی آویزان کرده و شیشهی عینکش را تمیز میکند.]
دختر شاعر: نگفتی این زاپرودر کیه؟
نویسنده: جالبه! خواهرم هم چند روز پیش همینو ازم پرسید. یه دوربین فیلمبرداری بوده با یه لنز خیلی قوی. تو دههی پنجاه خیلی رو بورس بوده.
دختر شاعر: حالا چرا چشم رو به اون تشبیه کردی؟
نویسنده: حساسیت لنزش.
دختر شاعر: چشم ِ کی رو تشبیه کردی حالا؟ خیالیه یا واقعی، شیطونک؟
نویسنده: این یه تیکه از یه ترانهی قدیمی مرلین مانسونه. به اون ادای دین کردم.
دختر شاعر: از مرلین مانسون خوشت میآد؟
نویسنده: آره، خیلی از کاراش رو دوست دارم.
دختر شاعر: من زیاد کاراشو گوش نکردم. شنیدم واسه آرایشش تو یکی از این سالونای آرایش معروف آمریکا، یه اتاق مخصوص داره.
نویسنده: قیافهی بدون آرایششو دیدی؟
دختر شاعر: نه! میگم که، فقط چند تا کلیپ ازش دیدم.
نویسنده: خیلی خوشچهرهست. یه صورتِ آروم و زیبا.
دختر شاعر: راست میگن دو تا از دندههای خودشو برداشته که راحت بتونه خود ارضایی کنه؟
نویسنده: فکر کنم بدون برداشتن ِ چند تا از دندهها هم میشه خودارضایی کرد.
دختر شاعر: خب یه جورایی دیوونه است دیگه.
نویسنده: چند میلیارد آدم تو زمین خودارضایی میکنن. همهشون دیوونهن؟
دختر شاعر: منظورم این نبود. دیوونهبازی زیاد در میآره؛ مثلن اون آرایش اجق وجقش. اون لباساش. ازین شومن بازیا خوشم نمیآد.
نویسنده: به نظرش باید صورتش رو صحنه، همونی باشه که تو واقعیتِ وجودشه.
دختر شاعر: به نظر من درونِ هر کسی، تو صورتش نشون داده میشه.
نویسنده: یعنی همهی آدمای زشت بدن؟
دختر شاعر: زشتی و زیبایی طبیعی نه! یه چیزی تو قیافهی هر کس هست که درونش رو تا حد زیادی نشون میده.
نویسنده: پس زنایی که هر رزو صبح آرایش میکنن دارن درون پلیدشونو قایم میکنن؟
دختر شاعر: به نظر خودت اینه؟
نویسنده: نظر من راجع به چی؟
دختر شاعر: آرایش زنا.
نویسنده: خب راستشو بخوای، مشکلم اینه که مواد آرایشی واسه گلو مضرن. من هر دفعه کرم پودر و ماتیک و اینا لیس زدم، تا چند روز سرفه میکردم.
[دختر شاعر غش غش میخندد.]
دختر شاعر: خدا نکشدت الهی.
نویسنده: راستی دیشب حالت بهتر شد؟ دکتر نرفتی؟
دختر شاعر: رفتم.
نویسنده: چی گفت؟
دختر شاعر: دکتر گفت از من خیلی خوشش اومده.
نویسنده: اوهوم.
[سیگارش را آتش میزند.]
دختر شاعر: راستی صبحا تلویزیون رامکال داره، ساعت ده و نیم.
نویسنده: من تلویزیون نگاه نمیکنم.
دختر شاعر: به نظر من از فیلمهای برگمان هم قشنگتر میآن.
نویسنده: تلویزیون که برگمان نشون نمیده، ولی خب اگه فیلم کونگفویی خوب نشون میداد، به من بگو... البته نه! ولش کن. سانسور داره.
دختر شاعر: تو چه کارتونی رو دوست داری دوباره ببینی؟
نویسنده: بلفی و لیلیبیت.
دختر شاعر: چرا؟
نویسنده: خب من به اون دخترِ که کلاه قرمز داشت نظر داشتم. فکر کنم اولین عشقم باشه.
دختر شاعر: چشمم روشن...
نویسنده: واسه چی؟
دختر شاعر: همینجوری بابا. شوخی کردم.
نویسنده: هر شوخی حداقل نصفش جدیه.
دختر شاعر: یعنی واقعن فکر میکنی من به یه نقاشی حسودی میکنم؟
نویسنده: وقتی من به همون نقاشی، نظر جنسی داشتم، اصلن عجیب نیست که تو هم بهش حسودی کنی.
دختر شاعر: من در مقولهی دوستی با یه پسر و عاشقی، به احساسات جنسی و سکس، به هیچوجه فکر نمیکنم. اینو ابتدا به ساکن بگم بهت.
نویسنده: خب توقعت از دوستپسرت چیه؟
دختر شاعر: دوستِ هم فکر، در حیطهی ما فکرهای خاص.
نویسنده: نفهمیدم...
دختر شاعر: من به شدت تاکید میکنم در این مساله که احساس جنسی نباید در بین باشه. یک دوستی که میتونه منشا الهام و آمیزش هنری ما باشه.
نویسنده: البته این نظرت به من ربطی نداره، ولی یه نویسنده که اسمش یادم رفته میگه؛ اولین چیزی که بچهچوپان یاد میگیره، بازی کردن با دولشه.
دختر شاعر: خب اون یه حیوون حشری بوده. البه ببخشید که این کلمه رو میگم، ولی خب نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.
نویسنده: خواهش میکنم.
[نویسنده قهوه سفارش میدهد و در سکوت سیگار دود میکند. دختر شاعر یکی از سیگارهای نویسنده را بر میدارد و آتش میزند.]
دختر شاعر: تو دلت از دست من شاکیای؟
نویسنده: نه! چرا؟
دختر شاعر: حس میکنم دلت میخواست یه رابطهی عاطفی با من برقرار کنی. درسته؟
نویسنده: نه. من از رابطههای عاطفی فرار میکنم. در ضمن تو منو دعوت کردی کافه تا شعراتو واسهم بخونی.
دختر شاعر: تو هم که به همهی شعرام، مودبانه گند زدی.
نویسنده: خب من از آرمانگرایی تو شعر بدم میآد. فقط یکی از شعرات بوی آرمان نمیداد.
دختر شاعر: تو هیچ آرمانی نداری؟ هیچ آرزوی دستنیافتنیای؟
نویسنده: تنها آرزوی من اینه که یه روز بتونم با برگای پاسور یه بازی جدید اختراع کنم.
دختر شاعر: بعد اگه این رو تو داستانت بذاری میشه آرمانگرایی؟
نویسنده: من جدی میگم. واقعن دوست دارم یه بازی جدید با ورق بسازم. آرمانای توی شعرت مسخره بود. واقعن آرزوت اینه که دنیا یه باغ بزرگ باشه و همه دو به دو بشینن کنار گل و بلبلا واسه هم شعرای عاشقونه بگن؟
دختر شاعر: یعنی تو از این صحنه بدت میآد؟
نویسنده: من حالم از این صحنه به هم میخوره.
دختر شاعر: با تمام این حرفات، من تمنا رو تو تک تک رفتارات مشاهده میکنم.
نویسنده: تمنای چی؟
دختر شاعر: تمنای عشق.
نویسنده: من از لیلی و مجنون تو دنیای واقعی متنفرم. خوشم نمیآد کسی ملکهم باشه. لولی رو به لیلی ترجیح میدم.
دختر شاعر: لولی یعنی چی؟
نویسنده: اوممم... همون فاحشه. زیتای رمان خرمگس.
دختر شاعر: جدن؟
نویسنده: آره. رابطهی عاطفی اون هم از نوع پاستوریزهی لیلی مجنونیش، حالمو به هم میزنه.
دختر شاعر: تو داستانات که همه لیلی و مجنون هستن. نویسنده: خب چون عشق قدیمیترین و پرطرفدارترین قصهی دنیاست. همهی اثرای ادبی جاودان راجع به عشق بودن. اوممم... ولی خب شاید اگه تو ایران نبودم، داستان پورنو مینوشتم. اونام در حد عشق پر طرفداره ولی اثر ادبی شمرده نمیشن معمولن.
[دوباره ساکت میشوند ولی نویسنده که به هیجان آمده بعد از چند لحظه ادامه میدهد.]
نویسنده: بهنظر من عشق لیلی آفت بدن است.
[دختر شاعر سر تکان میدهد و با چشمهای گشاد او را نگاه میکند.]
نویسنده: محسن نامجو گوش میدی؟
دختر شاعر: گوش میکردم، تکراری شده دیگه.
نویسنده: ببین عزیزم، شاشیدم به روح روشنفکری که تو باشی. شبخوش. پول قهوه رو خودت حساب کن. جای سیگارای مفتی که دود کردی.
......................................................................
پردهی دوم
[صحنه: نویسنده و عاشق در اتاق کوچکی نشستهاند. صدای باد میآید. پنجره بسته است. روی میز دو لیوان و بطری سیاهی است. گوشهی اتاق کتابخانهی بزرگی قرار دارد.]
نویسنده: باد داره خونه رو میبره! نحسی سیزده شروع شد.
عاشق: مگه تو به نحسی اعتقاد داری؟
نویسنده: اوهوم.
[نویسنده لیوانهای روی میز را پر میکند.]
عاشق: پس چرا سیزده به در نمیری؟
نویسنده: من تو خونه بیشتر از همهجا احساس امنیت میکنم. همیشه دوست دارم یه سقف روی سرم احساس کنم.
عاشق: من به نحسی اصلن عقیده ندارم.
نویسنده: هنوز رو زمین سفت نشاشیدی. من همیشه از نیروهای اهریمنی ترسیدهام.
عاشق: ها ها. نیروهای اهریمنی! کس و شعر. تو مثلن پزشکی می خونی، بعد میگی نیروهای اهریمنی؟
نویسنده: ببین فسقل! یه چیزایی تو واقعیت هست که توی هاریسون و شوارتز نمیتونی پیداشون کنی.
عاشق: مثلن چی؟
نویسنده: مثلن دستور پختِ تاسکبابِ خرگوش.
عاشق: تاسکباب خرگوش! چه جوری میپزن؟
نویسنده: خب اول باید یه خرگوش چاق و چله پیدا کنی. بعد سرشو ببری. دقت کن که خرگوش چاق و چلهای باشه. ازین خرگوشای پرورشی خوب نیست. اینا اصلن گوشت ندارن. فقط رودههاشون بزرگ میشه.
[نویسنده لیوان خودش را پر میکند و سیگاری آتش میزند. عاشق ناخن بلندش را روی پایهی چوبی میز میکشد.]
نویسنده: شرابش واقعن عالیه. باید حتمن شراب به این خوبی داشته باشی تا تاسکبابت خوشمزه بشه.
عاشق: چرا؟
نویسنده: خب باید گوشتِ خرگوش رو تو شراب بخوابونی. حداقل چند ساعت باید تو شراب بخوابه.
عاشق: به نظرمیآد غذای خوشمزهای باشه.
نویسنده: آره. بعدش گوشت رو با پیاز و هویج و سیبزمینی و آلو بریز توی تاس. من شخصن گوجه فرنگی رو به رب ترجیح میدم.
عاشق: تاس دیگه چیه؟نویسنده: تاس، ظرف مسی. نگو تو تاسکباب رو توی تفلون میپزی؟
عاشق: من اصلن تاسکباب نمیپزم. ولی فکر کنم مادرم تو تفلون یا پیرکس یا هر چیز دیگهای که دم دستش باشه میپزه.
نویسنده: نه، نه، نه! پس اون چیزی که تو خوردی خوراک بوده. تاسکباب توی تاس مسی درست میشه.
[نورِ برق، اتاق ِ نیمهتاریک را برای لحظهای روشن میکند. نویسنده بیرون میرود. صدای رعد اتاق را میلرزاند. عاشق از قفسهی دوم کتابخانه، دیوان وحشی بافقی را بر میدارد. روی جلد سرخ کتاب، کاغذ زردی چسبیده. روی کاغذ نوشته “ این کتاب برای دلدادهگان مضر است”. نویسنده وارد اتاق میشود. یک بسته پنیر و بطری سیاهی دستش است. مینشیند و پنیر را باز میکند. با نوک چاقو یک تکه پنیر را در دهان میگذارد و چشمهایش را به نشانهی لذت میبندد.]
عاشق: این که رو کاغذ نوشتی یعنی چی؟
نویسنده: این کتاب شومه. بذارش تو قفسه.
عاشق: میخونمش، بعد بهت پس میدم.
نویسنده: من کتابامو امانت نمیدم. مخصوصن این کتاب رو.
عاشق: اولین باره که میشنوم شعرای وحشی شومن.
نویسنده: غزلهای وحشی شوم نیست. داستان ِ ته کتاب شومه.
عاشق: داستان ته کتاب؟
نویسنده: اوهوم، آخر کتاب داستان ِ شیرین و فرهاد رو چاپ کردن. وحشی وقتی داشت داستان شیرین و فرهاد رو مینوشت، مرد.
عاشق: واسه همین فکر میکنی نحسه؟
نویسنده: بعدش وصال شیرازی، شیرین و فرهاد وحشی رو ادامه داد، اون هم مرد.
عاشق: هر کی یه روز میمیره.
نویسنده: بعد هم صابر شیرازی فقط تونست تا مرگ فرهاد رو بگه.
عاشق: عجیبه! بعد از اونا کس دیگهای ادامه نداد؟
نویسنده: من دارم ادامه میدم.
عاشق: جدن؟
نویسنده: اوهوم.
عاشق: با این عقاید کس و شعری که تو راجع به ارواح خبیث و شومی و نحسی داری، ازت بعیده.
نویسنده: من نمیدونم چرا این بعد از ظهر بهاری رو دارم با تو تلف میکنم. من تمام سرمای زمستون رو به خاطر این روزا، تحمل کردم.
[عاشق کتاب را سر جایش میگذارد. نویسنده از بطری جدید لیوانها را پر میکند و هر دو مینوشند. عاشق از جعبه فلزی روی میز یک نخ سیگار برگ بر میدارد و روشن میکند.]
نویسنده: راستی هنوز هم با اون دختر مو زردهای؟
عاشق: آره. با همایم.
نویسنده: فکر کنم دو سالی میشه که با اونی؟
عاشق: نزدیک سه سال شده.
نویسنده: اوهوم. یادمه میگفتی میخوای بگیریش.
عاشق: فعلن نمیتونم.
نویسنده: خانوادهات مخالفن؟
عاشق: نه خب. زیاد در جریان نیستن ولی بعید میدونم مخالف باشن.
نویسنده: پول نداری؟
عاشق: اوممم، خب اونم مشکله. البته فکر کنم بابام کمکم میکنه.
نویسنده: پس چرا دست دست میکنی؟ برو خواستگاریش.
عاشق: خب نمیشه که یه زندگی رو همینجوری شروع کرد. باید بازم فکر کنم. اون هم باید فکراشو بکنه.
نویسنده: شک ندارم از خداشه. هیچوقت الاغی سر به راهتر از تو گیرش نمیآد. فکر نکنم جز اون با دختر دیگهای خوابیده باشی.
عاشق: حرف دهنتو بفهم...
نویسنده: وای، وای، وای! به توتم قسم که تو مال دوران پارینه سنگیای. رگای گردنت باد میکنه وقتی میگم با گرلفرندت خوابیدی؟
عاشق: خفه شو. من مال همون دورانام.
[نویسنده یک شیشه عطر از کمد در میآورد و در آن را بو میکند. عاشق دود سیگارش را حلقهای بیرون میدهد.]
نویسنده: میشه سیگارای منو حروم نکنی؟ اگه میخوای حلقه کنی، از سیگارای خودت بکش.
عاشق: امروز خیلی اخلاقت گه شدهها.
نویسنده: تو اومدی یه بعد از ظهر بهاری منو خراب کردی، بعد طلبکارم هستی؟
[عاشق سیگار را در جاسیگاری خاموش میکند.]
عاشق: من میرم که مزاحمت نباشم.
نویسنده: به اسب شاه گفتیم یابو. حالا نمیخواد قهر کنی.
عاشق: نمیخوام بعد از ظهر قشنگتو خراب کنم.
نویسنده: لوس نشو، بمون. خوشم نمیآد تو نحسترین ساعتِ سال، تنها باشم.
عاشق: بالاخره بعد از ظهر قشنگِ بهاریه یا نحسترین ساعتِ سال؟
نویسنده: هر جفتش. تا حالا نشده هم یه چیزی رو دوست داشته باشی هم ازش بترسی؟
عاشق: آره، دقیقن! آدم تو تاریکی گیر افتاده ولی جلو میره.
نویسنده: لعنت بر شیطون. بالاخره من و تو یه نقطهی مشترک گیر آوردیم. سلامتی...
عاشق: سلامتی.
نویسنده: فکر کنم حالت زیاد رو به راه نیست.
عاشق: تقریبن.
نویسنده: مربوط به ماجرات با اون دختره میشه؟
عاشق: آره.
نویسنده: حاملهاش کردی؟
عاشق: نه بابا!
نویسنده: پس چی؟
عاشق: خب میترسم. هر چی جلوتر میره بیشتر دوستش دارم ولی از ادامهی رابطه هم بیشتر میترسم.
نویسنده: دلت میخواد با زنای دیگه هم باشی؟
عاشق: نه، اصلن بحث این حرفا نیست.
نویسنده: جالبه، تو رابطههای طولانی همه مینالن که طرفشون رو دوست دارن ولی حس میکنن پایبند بودن به یه نفر، داره جوونیشونو ازشون میگیره.
عاشق: نه. من مشکلم یه چیز دیگهست.
نویسنده: کم کم دارم بهت علاقهمند میشم.
عاشق: خب من دوست دارم همیشه با اون باشم ولی میترسم. از یه چیزی میترسم ولی نمیدونم چیه. خیلی وقتا اون ترس یادم میره، ولی بعد چند روز دوباره سراغم میآد.
نویسنده: چه وقتایی اون ترس سراغت میآد؟
عاشق: بیشتر شبا. شبا دوست ندارم خوابم ببره. اینقدر کتاب میخونم تا یههو چشام بسته میشه. صبحا که از خواب پا میشم، میخوام زار بزنم. از خواب میترسم ولی وقتی خوابم میبره، دوست دارم تا ابد بخوابم.
[نویسنده دستش را روی دست عاشق میکشد. عاشق که چشمهایش حسابی قرمز شده، لیوان خالیش را برمیدارد و به لب میزند. نویسنده لیوانش را پر میکند. دستهایش میلرزد. آرام میریزد و نگاهش روی لیوانها قفل شده. برای خودش هم میریزد.]
عاشق: راستی تو هنوزم عطرای زنونه میزنی؟
نویسنده: اوهوم! اصلن تحمل اودکلنای تند مردونه رو ندارم.
عاشق: ولی مردا معمولن بوهای تند رو دوست دارن.
نویسنده: خب به نظر من عطرای زنونه برای شامهی مردا طراحی شده و اودکلنای مردونه برای شامهی زنا. من با یه عطر سرد و ملایم زنونه خیلی تحریک میشم. واسه همین گول شرکتای سازنده رو نمیخورم و به خودم اون چیزی رو میزنم که ازش لذت میبرم، نه چیزی که قراره یکی دیگه ازش لذت ببره. تو این دنیا همه چیز برای ملاقاتهای عاشقونه طراحی شدن. اودکلنهای تیز و بوی گرم، گردن بند طلای زرد برای مردا، دستبند طلای سفید برای زنا. سیگار برگهای بدون فیلتر که بوی خوب قهوه میدن ولی گلو رو میسوزونن...
[نویسنده یک جرعه از لیوانش مینوشد و با کارد یک تکه پنیر توی دهانش میگذارد.]
نویسنده: به نظر من بهترین سیگار وینستون لایته، سیگار برگِ بارسلونا هم از همهی اون آشغالای عطری بهتره. هر دوشون بوی گه میدن ولی نیکوتین خونم رو به حد کافی بالا میبرن.
[عاشق ته لیوانش را سر میکشد. سرش را روی میز میگذارد. دست راستش را زیر سرش قرار میدهد و چشمهایش را میبندد.]
عاشق: تو تاحالا عاشق شدی؟
نویسنده: اوهوم.
عاشق: چی شد؟
نویسنده: مثل تمام داستانای عشقی دیگه. از هم جدا شدیم.
عاشق: راحت تونستین از هم جدا بشین؟
نویسنده: مثل همون وقتی بود که از شموس جدا شدم.
عاشق: شموس کیه؟
نویسنده: خرگوشم بود.
عاشق: خرگوش یُبسترین حیوون، واسه نگه داشتنه.
نویسنده: چرا؟
عاشق: اونا هیچوقت صاحابشون رو نمیشناسن. صبح تا شب کاهو میخورن و میشاشن. شاششون هم که از آمونیاک خالص تیزتره.
نویسنده: شموس با بقیهی خرگوشا فرق داشت. منو میشناخت. نمیذاشت هر دستِ خری نازش کنه. بعضی وفتا میپرید بالا و میشاشید رو دست غریبهها. ولی هیچوقت رو دستِ من نشاشید.
عاشق: فکر میکردی. خرگوش اصلن حالیش نمیشه. از هامستر خنگتره.
نویسنده: تازه، شموس هیچوقت اَنِ خودشو نمیخورد. خیلی از خرگوشا وقتی غذا جلوشون نیست انِ خودشونو میخورن، مثل خوک.
عاشق: حتمن واسه همین گوشتِ جفتشون حرومه.
نویسنده: جفتِ شموس یه خرگوش نر سیاه چاقالو بود.از اونا که میشه ازشون یه تاسکبابِ چرب و چیلی درست کرد.
عاشق: حتمن فرت و فزت هم میزایید.
نویسنده: نه! فقط یه بار. چند روز قبلش باغچه رو شخم زد. واسه خودش سوراخ کنده بود. تو همون سوراخ زایید. من نمیدونستم واسه چی باغچه رو کنده. همهی تولههاش مردن.
عاشق: عجب! فروختیش؟
نویسنده: نه. اون آخریا تو پاش غده در میاومد. چند تاش رو در آوردن، ولی بازم در میاومد.
عاشق: مرد؟
نویسنده: نمیتونستم مردنشو تحمل کنم. همهاش لنگ میزد. دیگه نمی تونست بپره بالا و رو غریبهها بشاشه. وقتی فکر میکردم یه روز صبح پا میشم و میبینم مرده، اعصابم تخمیمیشد. به بابام گفتم ردش کنه به یه نفر؛ به منم نگه به کی دادهاش. هیچوقت نفهمیدم مرد یا زنده موند. شاید هنوزم زندهست.
عاشق: چند سالت بود؟
نویسنده: یازده سالم بود.
عاشق: پس حتمن تا الان مرده.
نویسنده: از کجا معلوم؟ اون شاشوی بزرگ قویتر از این حرفا بود.
عاشق: اگه ردش نکرده بودی، دیگه اینقدر واسهات مهم نبود.
نویسنده: دقیقن واسه همین که فراموشش نکنم، ردش کردم. اسم قهرمان خیلی از داستانام رو گذاشتم شموس. اگه ولش نکرده بودم شاید هیچوقت داستان نمینوشتم.
عاشق: منم میخوام ولش کنم.
نویسنده: دختر مو زرده رو؟
عاشق: آره.نویسنده: چرا؟
عاشق: چون دیگه از خواب میترسم.
نویسنده: اوهوم، میفهمم.
عاشق: ولی اون نمیفهمه. یعنی خودم هم نمیفهمم. میترسم مست کنم. چون وقتی مست میکنم میفهمم که باید هر چه زوردتر ولش کنم.
نویسنده: پس خیلی مونده تا ولش کنی!
عاشق: من همین فردا بهش زنگ میزنم و همه چیزو بهش میگم. دیگه نمیخوام ببینمش.
نویسنده: الان مستی. از سرت که بپره میبینی اینقدر هم آسون نیست. هنوز ارادهشو نداری.
عاشق: دارم کثافت، مطمئن باش فردا زنگ میزنم و همه چیزو بهش میگم. فقط کاش امشب خوابم نبره.
نویسنده: تو اگه اراده داشته باشی که سیگارو ترک کنی، بعدش هم خودارضایی رو بذاری کنار، شاید بتونی اون دختره رو ولش کنی.
عاشق: تو وقتی طرفِ خودتو کنار گذاشتی، سیگارو ترک کردی؟
نویسنده: من اون موقع روزی دو پاکت سیگار میکشیدم.
عاشق: پس چرا به من میگی سیگارو ترک کنم؟
نویسنده: که بتونی ارادهی خودتو بالا ببری. بعدش هر چهقدر خواستی سیگار بکش.
عاشق: تو چهطور بدون ترک سیگار، اراده کردی؟
نویسنده: من با تو فرق دارم. من همیشه یه بازندهام.
عاشق: منم باختم، زندگیمو به پاش ریختم، ولی باختم.
نویسنده: خواهش میکنم مثل آدم خوبای سریالا حرف نزن.
عاشق: جاکش! تو خودت هم همین الان گفتی یه بازندهای.
نویسنده: من نمیگم باختم. من از قبل میدونم که همیشه بازندهام. این یه نوع سرنوشته. هیچ وقت باهاش نمیجنگم. من اولین روزی که عاشق شدم، برای روز جدایی گریه کردم. من بعد باخت گریه نمیکنم. همیشه قبل از فاجعه افسوس میخورم ولی بعدش به تخمم هم نیست.
عاشق: خب تو یه کسخل ِ دیوونهای.
نویسنده: هیچوقت ادعا نکردم که عاقلام.
عاشق: من دیگه نمیخوام ببینمش. نمیخوام.
نویسنده: شبا کابوس هم میبینی؟
عاشق: سه شب پیش جلوی تلویزیون خوابم برد. آخر شب مامانام بیدارم کرد. داشت گریه میکرد. میگفت داشتم تو خواب گریه میکردم، بدون اینکه اشکی از چشمم بیاد. میگفت نتونسته تحمل کنه و بیدارم کرده. تا صبح کنار تختام نشست و واسهام لالایی خوند. تنها شبی بود که راحت خوابیدم.
نویسنده: مادرت یه شاعر بزرگه. حتم دارم تاسکباب رو توی ظرف مسی میپزه.
عاشق: مادرم هیچوقت شعر نگفته، فقط لالایی میخونه واسهام.
[نویسنده بلند میشود. تلو تلو میخورد. پردههای کنار پنجره را کنار میزند. هوا تاریک شده. باران نمیآید. پنجره را باز میکند و از آن بیرون میرود. بیرون، لبهی پنجره مینشیند، پاهایش را تو بغلش جمع میکند و سیگار میکشد. چراغهای راهپلهی ساختمان روبرو توی چشمش میزنند، یک ردیف چراغ آبی از بالا تا پایین. نور تند آبی. سعی میکند چراغها را از بالا بشمرد ولی هر بار چند طبقه که میشمرد، قاطی میکند و دوباره از اول. عاشق دوباره دیوان وحشی بافقی را برداشته. روی میز خم شده و تقریبن صورتش را به برگهای کتاب چسبانده. از فهرست، داستان شیرین و فرهاد را پیدا میکند. صفحهی سیسد و پنجاه و پنج را باز میکند. بلند شروع میکند به خواندن.]
عاشق: الاهی سینهای ده آتش افروز/ در آن سینه دلی وان دل همه سوز/ هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست...نویسنده: میشه خفه شی؟
[عاشق کتاب را میبندد و سرش را روی جلد میگذارد. چشمهایش برای چند لحظه بسته میشوند. چشمهایش را باز میکند. دوباره پلکهایش سنگین میشوند و چشمهایش را میبندد.]
......................................................................
پردهی سوم
[صحنه: یک سالن با نور کم و فلاشر که چند نفر وسطش میرقصند. گوشه و کنار سالن تجمعهای کوچکی است. نویسنده گوشهی تاریکی از سالن ایستاده. کت نپوشیده و گره کراواتش شل است. دکمهی بالای پیراهنش را باز گذاشته. روبرویش زن لوندی با دکولته و دامن سیاه ایستاده. زن کفش پاشنهبلند پوشیده و همقد نویسنده است.]
زن: داستانت واقعن محشر بود. من اصلن نظر اون پیرزن ِ خپل رو قبول ندارم. اون هیچی از داستان سرش نمیشه!
نویسنده: چون خپله؟
زن: منظورت رو نمیفهمم.
نویسنده: چون خپله، چیزی از داستان نمیفهمه؟
زن: نه! منظورم این بود که کلن از ادبیات چیزی سرش نمیشه.
نویسنده: آها. آخه خب منام تقریبن به خپلام. بعضیا فکر میکنن یه خپل نمیتونه داستانای خوب بنویسه.
زن: نه. منظورم این نبود. بعدش هم تو فقط یه کم تپلی.
نویسنده: فرق تپل با خپل تو یه حرفه.
زن: اَه. میشه این قضیهی تپل و خپل رو بیخیال شی؟
نویسنده: اوهوم.
زن: چی داشتم میگفتم؟ اوم... آها! اون پیرزنه قبل از این که عروسی کنه، تو یه هفتهنامهی خانوادگی ویراستار بود.
نویسنده: از این مجلهها که عکس بچه روی جلدشون چاپ میکنن؟
زن: آره، از همونا.
نویسنده: قبلنا خواهرم اشتراک چند تاشون رو داشت. یکیشون هر هفته یه داستان پلیسی چاپ میکرد که تهش باید یه معما رو حل میکردی. باید سه تا دلیل میآوردی که چرا جک قاتله. بیشتر وقتا اسم قاتل جک بود. من یه بار جواب رو براشون پست کردم و نوشتم دلیل سوم اینه که یارو اسمش جکه.
زن: بهترین قسمتشون همون عکسای بچههاست.
نویسنده: خب من از بچهها بدم میآد، همونقدر که از سگای غریبه بدم میآد.
زن: وای، تو رو خدا نگو. من عاشق ِ بچههام. چه جوری دلت میآد این حرفو بزنی؟
نویسنده: صدای گریهی بچهها بیشتر از واق واق سگ منو عصبی میکنه.
زن: مگه تو خودت بچه نبودی؟
نویسنده: منم یه تولهسگ زرزور مثل بقیه بودهام.
زن: پس چهجوری میخوای بچهی خودتو بزرگ کنی؟
نویسنده: بچهدار شدن دلیل دومی هستش که من هیچوقت ازدواج نکنم.
زن: پس یادم باشه هیچوقت تو رو با یه بچه تنها نذارم. احتمالن با یه متکا خفهش میکنی.
نویسنده: نه! من فقط مجبورش میکنم که خوراکیهامون رو با هم قسمت کنیم.
زن: چی؟
نویسنده: تا حالا امتحان نکردی؟ چند تا شکلات و هله هوله واسه یه بچه بخر. بعدش یه لقمه از همونا رو جلوش بخور. تا یه ساعت ونگ ونگش قطع نمیشه.
زن: خب بچه است. نمیفهمه.
نویسنده: تو که اینقدر بچه دوست داری چرا هنوز بچهدار نشدین؟
زن: بچهدار شدن خیلی سخته. من هنوز شرایطشو ندارم.
نویسنده: ها ها! فکر کنم آسونترین کار دنیا بچهدار شدن باشه. یه شب که با شوهرت میخوابی، کاندوم نذارین. قول میدم سر یه ماه پریودت قطع شه.
زن: از این اطلاعاتِ جدیدی که بهم دادی واقعن ممنونام! من نمیدونستم که چهجوری بچهها ساخته میشن. منظور من شرایط بزرگ کردن ِ یه بچه بود. در ضمن شوهر من کاندوم نمیذاره، من قرص میخورم.
نویسنده: اوهوم، میتونم بپرسم چرا کاندوم نمیذارین؟
زن: خب اون خوشش نمیآد. به نظرش کاندوم سکس رو مصنوعی میکنه.
نویسنده: یعنی یک میلیمتر لالتکس، جلوی حسش رو میگیره؟
زن: میشه بحث رو عوض کنیم.
نویسنده: کسی که این نزدیک نیست تا حرفمون رو بشنوه.
زن: من دوست ندارم ادامه بدم.
نویسنده: هرجور مایلی.
زن: مثل اینکه ح. داره اینور میآد.
[مرد قد کوتاه و لاغری نزدیک نویسنده و زن میشود. کت و شلوار روشن و کراوات طوسی دارد. دستش را دور کمر زن حلقه میکند و گونهاش را میبوسد.]
زن: ایشون ح. شوهر من هستن.
نویسنده: خوشوقتام.
زن: ایشون هم آقای ش.، همون نویسندهای هستن که بهت گفته بودم.
مرد: آشنایی با شما باعث افتخار منه.
نویسنده: اگه منظورتون آشنایی با یه نویسنده است، خیلی هم افتخارآمیز نیست.
مرد: من داستان شما رو توی مجله خوندم. شکستهنفسی نکنید.
زن: ش. همیشه خودشو دست کم میگیره.
نویسنده: خب پشت این تعارفها غرورم رو پنهان میکنم. مرد: به نظر من غرور داشتن خیلی خوبه.
نویسنده: داشتن بله ولی با نشون دادنش زیاد موافق نیستم.
زن: من میخوام برقصم، کسی نمیآد؟
مرد: من خسته شدم، میخوام یهکم مشروب بخورم.
زن: پس من مىرم یه دور برقصم.
[زن از آنها دور میشود و در جمعیت وسط سالون گم میشود.]
مرد: آدمهای ضعیف سعی میکنن مغرور نباشن. هر کس نقطهقوتی داره، به اون مغروره. به نظرم تواضع یه شوخی مسخرهست.
نویسنده: قبول دارم. هر کسی تو حرفهی خودش غرور داره. کسی که بدنسازی میره عضلات بزرگش غرورشن، تو مهمونی تیشرت تنگ میپوشه تا همه ببیننش. هنرمندا خیلی خودشیفتهان. لازمهی هنره. ولی غرورشون رو ته یه لابیرنت میذارن. خود معما باعث میشه بیشتر مشتاق پیدا کردنش بشی.
مرد: لابیرنت چیه؟
نویسنده: هزارتو. همون چیزی که با شمشاد درست میکنن و همهی راهها بنبسته، جز یه راه که به آخر هزارتو میرسه.
مرد: من از معما خوشم نمیآد.
نویسنده: زندگی هر کس پر از معماست.
مرد: من سعی میکنم بدون معما زندگی کنم. فکر میکنم حل کردن معما فقط وقت تلف کردنه.
نویسنده: دست خود آدم نیست. زندگی ما وابسته به اطرافیانمونه و پشتِ هر رابطه، چیزایی هست که نمیدونیم.
مرد: اون چیزایی که نمیدونیم بهمون ربطی نداره. اونا معمولن مربوط به گذشتهان و من سعی میکنم هیچوقت تو گذشته زندگی نکنم.
نویسنده: سوای اینکه من واسه گذشته خیلی ارزش قایلم، بعضی مسایل گذشته اثر خیلی زیادی تو حال داره.
مرد: مثلن چی؟
نویسنده: اومممم، مثلن اینکه زن آدم قبلن با کی خوابیده. من واسهام مهم نیست که قبل از من زنم با کسی خوابیده باشه، ولی خوشم نمیآد یه شب با اون طرف بشینم و مشروب بخورم و بحث فلسفی کنیم.
مرد: وقتی ندونی که طرف با زنت خوابیده، انگار داری با یه آدم عادی نشستی و داری مشروب میخوری.
نویسنده: ولی ندونستن ماجرا، واقعیت رو تغییر نمیده.
مرد: خب اگه از یه طرف دیگه به قضیه نگاه کنی، تو کسی هستی که هر شب با معشوقهی قدیم اون میخوابی. اون حتمن بیشتر از تو از این ماجرا زجر میکشه. این هم واقعیته.
نویسنده: بیا خودمون رو گول نزنیم. هر کس نسبت به بدن ِ زنش احساس تملک داره. بدن معشوقه یه لیوانه که چند بار ازش آب خوردی. فقط یه خاطرهی خوش.
مرد: اگر این حرفا رو جلوی زن من بگی احتمالن پوستت رو میکنه. از اون فمینیستای دو آتیشهست.
نویسنده: من اصلن بحث جنسیتی رو مطرح نکردم. زنا هم نسبت به بدن معشوقشون همین حس رو دارن. البته خب بیشتر از مردا، خودشون رو گول میزنن.
[مرد آخرین جرعهی لیوانش را سر میکشد.]
مرد: به هر حال از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم. عقاید عجیبی دارید که خیلی باهاشون موافق نیستم، ولی در نوع خودشون محترمن. با اجازه، من میرم یهکم برقصم.
[مرد دستش را جلو میآورد.]
نویسنده: بیادبی من رو ببخشید ولی عادت به دست دادن ندارم.
مرد: هر جور راحتید. فعلن.
[مرد به وسط سالن میرود و چند لحظه بعد دست زن را گرفته و با هم میرقصند. نویسنده از میز کنار سالن برای خودش مشروب میریزد و سر جای اولش برمیگردد. آهنگ رقص تند شده و جمعیت وسط در هم میلولند. یک نفر از وسط بیرون میآید، کراواتش را گوشهای پرت میکند و دوباره داخل صف رقص میشود. بعد از چند دقیقه زن لنگلنگان از صف جدا میشود و به سمت نویسنده میآید.]
نویسنده: چرا اومدی؟
زن: پام درد گفت. این کفشا پامو میزنن.
[زن روی مبل کنار دیوار مینشیند و کفشهایش را از پایش درمیآورد.]
زن: میشه واسهام یه مشروب بیاری؟ سبک باشه لطفن.
نویسنده: باشه.
[نویسنده از رو میز دو لیوان مشروب میریزد و پیش زن بازمیگردد.]
زن: مرسی.
نویسنده: خواهش میکنم.
[زن پاهایش را به زمین میکوبد و ادای گریه کردن را در میآورد.]
زن: پاهام دلد میتـُنه.
نویسنده: من هیچوقت دوست نداشتم کفش پاشنهبلند بپوشی، وقتی از اینا میپوشی، همقد خودم میشی.
زن: توقع داری تو مهمونی کفش پاشنهکوتاه بپوشم؟
نویسنده: شوهرت هم ناراحت نمیشه؟
زن: نه بابا! اینچیزا واسهش مهم نیست. چهطور بود؟ ازش خوشت اومد؟
نویسنده: از کفش پاشنه بلندت؟
زن: از شوهرم.
نویسنده: از اون آدماست که روی پلهبرقی میدون تا زودتر برسن بالا.
زن: خب حتمن جلوش گارد گرفتی وگرنه آدم دوستداشتنیه.
نویسنده: جلوش گارد نداشتم، ولی نمیتونم ازش خوشم بیاد.
زن: واسه همین عروسیمون نیومدی؟
نویسنده: ببین من از این روشنفکر بازیا بلد نیستم. توقع داشتی بیام عروسیت و گیگیلیگیگیل برقصم؟ بعدم دم در حجله، واسه شوهرت آرزوی موفقیت کنم؟
زن: من و تو بعد از اون رابطه، خیلی وقته که با هم دوست معمولیایم.
نویسنده: ببین سوشال فرند و دوست معمولی واسه این جوونای تازه به دوران رسیدهست. تو واسه من همیشه یه معشوقهی گذشته بودی.
زن: پس چرا با هم دوست موندیم؟
نویسنده: تو یه آلبوم خاطرات قدیمی من هستی. هر دفعه که میبینمت، انگار دارم اون آلبوم رو ورق میزنم.
زن: ولی من تو رو به عنوان یه دوست مثل همهی دوستام میبینم. اون احساس گذشته رو هم یه جای دیگه قلبم گذاشتم.
نویسنده: من تا چند ماه تکهمسری شده بودم. معتاد بدنت بودم. حتا تو خودارضاییم هم فانتزیم تو بودی.
زن: من که بهت گفتم هر چند وقت یه بار میتونیم از اون کارا کنیم.
نویسنده: از اون کارا یعنی با هم بخوابیم؟
زن: همون که تو میگی.
نویسنده: هنوز هم حاضری از اون کارا؟
زن: اومممم، خب واسه یه بار بدم نمیآد.
نویسنده: به شوهرت فکر نمیکنی؟
زن: این مربوط به یه رابطهی گذشتهی منه. اونوقتی که اون تو زندگی من نبوده. به قول تو ورق زدن یه آلبوم قدیمی.
نویسنده: ولی وقتی به یه عکس کنار دریا نگاه میکنیم، معنیش این نیست که همون لحظه داریم تو دریا شنا میکنیم.
زن: ولی آرزوی شنا کردن رو که داریم.
نویسنده: بعضی از آرزوها نباید عملی بشن. اونوقت ارزششون رو از دست میدن. لذت بردن از عکس واسه اینه که دیگه نمیتونی اون لحظه رو زنده کنی.
زن: ولی اگه از هم جدا نمیشدیم، اون لحظهها رو همیشهگی میکردیم.
نویسنده: من و تو باید از هم جدا میشدیم.
زن: این بایدها، فقط تو ذهن خودت بود. من حاضر بودم هر کاری بکنم تا اون رابطه حفظ شه.
نویسنده: یه رابطه باید خودش بمونه. من از همین که من و تو تلاش میکردیم تا با هم بمونیم، بدم میاومد.
زن: نباید تلاش میکردیم؟ باید دست رو دست میذاشتیم؟
نویسنده: نباید خودمونو عوض میکردیم.
زن: تو عشق آدم باید خودشو به خاطر معشوقش عوض کنه. تو هیچوقت معنی عشق رو نفهمیدی.
نویسنده: من و تو همدیگه رو دیوانهوار دوست داشتیم. من مطمئن بودم بیشتر از اون نمیتونیم عاشق هم بشیم.
زن: ولی تو گند زدی به همهاش. همه چیز رو خراب کردی.
نویسنده: من نخواستم روزی بیاد که چون همدیگه رو دوست نداریم، از هم جدا بشیم.
زن: واسه همین روز جدایی رو نزدیکتر کردی.
نویسنده: ما تو یه وضعیت خیلی خطرناک بودیم. نمیتونستیم حتا یه لحظه دوری رو تحمل کنیم. این یه خطر خیلی بزرگ بود.
زن: چه خطری داشت؟
نویسنده:من میترسیدم بری. شب و روز میترسیدم که نکنه ولم کنی. مسخ شده بودم. من تو ماههای آخری که با تو بودم، حتا یه خط داستان ننوشتم.
زن: من نمیذاشتم تو داستان بنویسی؟
نویسنده: نه! من همه چیزو واسه تو میخواستم. اگه قصهای مینوشتم، واسه تو بود که مینوشتم. تنها قصهام خود تو بودی. لیلی و خواننده یکی شده بودن. انگار تقدیم به تو، از تو به تو. مسخره نیست؟
زن: به خاطر قصههات منو ول کردی؟
نویسنده: نه خب همهاش به خاطر قصههام نبود. تو موهات بلوند نبود. من همیشه دوست داشتم با یکی باشم که موهاش بلوند باشه.
زن: ولی من موهامو بلوند کرده بودم.
نویسنده: هر وقت باهات میخوابیدم، ریشهی مشکی موهاتو میدیدم. میفهمیدم این بلوند تقلبیه.
زن: ها ها! تو واقعن آدم مسخرهای هستی.
نویسنده: ببین یه مسئلهی سادهست. من و تو نباید به خاطر اون یکی، خودمون رو عوض میکردیم. اینجوری یه روز همه چیز از هم میپاشید.
زن: من تا چند ماه نمیتونستم اون ماجرا رو هضم کنم. شبا از خواب میپریدم و تا صبح گریه میکردم.
نویسنده: من قبل از اینکه از هم جدا شیم، گریه میکردم. واسهام سخت بود که ازت جدا شم.
زن: گریههات قشنگ یادم هست. اعصابم به هم میریخت.
نویسنده: آره. مسخرهام میکردی. میگفتی چهجوری میتونم به مردی که گریه میکنه تکیه کنم.
زن: من حاضر بودم بهم فحش بدی ولی گریه نکنی ولی اون آخریا تو همهاش گریه میکردی.
نویسنده: یادته یه روز تو تاکسی ماجرای الف. و س. رو واسهات گفتم؟
زن: نه، یادم نمیآد.
نویسنده: س. تو خیابون گریهاش گرفته بود و الف. یه ساعت اونو تو ماشین بغل کرده بود تا آروم بشه.
زن: خب که چی؟نویسنده: من دوست داشتم وقتی گریه میکنم تو منو بغل کنی، موهامو ناز کنی و من هی تو بغلت گریه کنم.
زن: میخواستی هیات راه بندازم؟
نویسنده: ما همدیگه رو مثل دیوونهها دوست داشتیم، ولی تو نمیخواستی منو آروم کنی. فقط داد میزدی خیلی دوست دارم.
زن: خب من هم تحمل خیلی از شرایط تو واسهام سخت بود، ولی داشتم مقاومت میکردم.
نویسنده: بین این مقاومت تو یه روز میشکست. روزی که خیلی هم دور نبود.
زن: تو وا دادی.
نویسنده: نه! فقط قضیه اینجاست که ما اشتباهی عاشق بودیم. من دیگه پیش تو احساس آرامش نمیکردم. تو تختخواب با هم شنا میکردیم ولی اون حس عدم امنیتِ تخمی ولم نمیکرد.
زن: حس عدم امنیت، حس عدم امنیت. مگه یه مرد نباید واسه زن حس امنیت به وجود بیاره؟
نویسنده: من ازون مرداش نیستم. دوست دارم زنم بغلم کنه و این قدر نازم کنه و واسهام لالایی بخونه تا خوابم ببره.
زن: تو بهتره بری شوهر کنی.
نویسنده: متاسفانه به بدن زنها علاقه دارم.
زن: من پام بهتر شده. میرم یه دور دیگه برقصم. نمیآی؟
نویسنده: نه. یادت رفته رقص بلد نیستم؟
[زن دوباره کفشهایش را میپوشد و به وسط سالن میرود. مرد از وسط جمعیت میآید و دست زن را میگیرد. آهنگ ملایمی پخش میشود و زن و مرد در آغوش هم میرقصند. نویسنده روی صندلی که زن نشسته بود مینشیند و خودش را به صندلی فشار میدهد.]
نارکها در بهار خشک شدند
۱. روزهاي اول
ميدان گاه اهابا حوض كوچكي دارد كه فوارهي بلندي وسط آن كار گذاشتهند. تنها تفريح ما اين است كه عصرها با شموس و سورن در نيمكتهاي اطراف ميدانگاه مينشينيم و به ريزش آب زل ميزنيم. نميدانم پيش از اهابا كجا زندگي ميكردم. وقتي به گذشته فكر ميكنم انگار در يك صندوق پر از پارچههاي سياه كندوكاو مي كنم. سه روز اول خيلي به گذشته فكر ميكردم ولي كم كم به زندگي در اهابا عادت كردم. شموس و سورن همان روز اول با من دوست شدند و انگار سالهاست با هم بودهايم. گراداگرد ميدانگاه خيابانهاي وسيعي است كه كلبههاي ما در آنها قرار دارد. هر كدام يك كلبه داريم و شبها كه هوا تاريك ميشود، رهسپار كلبهي خود ميشويم. ميدانم كه قرار است چهل روز در اهابا باشم و بعد از آن برميگردم به همان جا كه قبلن زندگي ميكردم. هواي اهابا پاييزي است و شبها كمي سرد ميشود. ميگويند تمام سال در اهابا پاييز است و من كه خودم شكفتن برگهاي نورس زرد را در درختهاي اهابا ديدم، نميتوانم به اين حرف خردهاي بگيرم. شايع است كه آب رودخانهي اهابا كه از كوههاي روبروي دهكده سرچشمه ميگيرد، اثر شفابخشي براي تمام بيماريها دارد. البته اين به معناي درمان بيماري نيست؛ هر بيماري كه از آب رودخانهي اينجا مينوشد، احساس جديدي نسبت به دنياي اطرافش پيدا ميكند، گويي بار غم ناشي از بيماري از روي دوشش برداشته ميشود و بيماري را جزيي همگون از زندگي خود ميبيند. حتا شايع است كه اگر كسي آب برفهاي قلهي اهابا را بنوشد، غمهايش چنان با زندگيش آجين ميشود كه گويي از ازل با آنها به دنيا آمده است.
شموس –كه يك بار مخفيانه به قلهي اهابا رفته است– يك بطري از آب برفهاي قله را دارد. بعضي عصرها، هنگامي كه روي نيمكتهاي اطراف ميدان گاه نشستهايم، با هيجان از آن باري كه تنها به قله رفته بود، تعريف ميكند و اين كه بالاي قله درياچهي كوچكي است كه روزها به رنگ سبز است و شبها سفيد. بعد هم غش غش ميخندد و از آن بطري مشهور كه آب قله در آن است، مينوشد. هر بار كه شموس بطري را نشانمان ميدهد، پر است و سورن ميگويد يك بار او را ديده كه نيمه شب بطري را از حوض ميدان گاه پر ميكند.
من دوبار او را ديدم، همين عصرها كه در ميدانگاه مينشينيم. كنار حوض ايستاده بود و با آن چشمهاي زردش به من زل زده بود. لبادهي سياهي به تن داشت و برخلاف باقي ساكنين دهكده كه موهاي بلند دارند، سرش طاس بود؛ نفسم بالا نميآمد. دندانهايم كليد شده بود و نميتوانستم جم بخورم. سورن و شموس نميتوانستند او را ببينند و مدام ميپرسيدند چرا ميترسم و بعد كه برايشان تعريف ميكردم، ميگفتند كسي آنجا نبوده! او تا مدتي كه در نظرم قرنها ميآمد، به من زل ميزد و بعد غش غش ميخنديد و به سمت كوهها ميرفت.
۲.
ساعت هفت روبروي پست خانهي تجريش، قرار گذاشتهايم. مثل هميشه من زودتر رسيدهام و چون صبحانه نخورده از خانه زدم بيرون، ساندويچ كالباسي كه مامان هر روز به زور در كيفم ميچپاند را گاز ميزنم. بالاخره ساعت هفت و سي و دو دقيقه آمد. كوله پشتي صورتيش را يك وري روي دوشش انداخته و مقنعهي مدرسهش مثل هميشه چروك خورده است.
من را كه ميبيند قدمهايش را تندتر ميكند و نرسيده به من، كولهپشتيش را از روي دوش بر ميدارد. ميدانم چه قصدي دارد و قبل از اين كه كوله پشتي روي سرم فرود بيايد، جاخالي ميدهم. جيغ ميزند و دوباره ميخواهد با آن سلاح مرگ بارش كه پر از كتابهاي قلمچي است، پشتم را نوازش دهد كه ميدوم به سمت امامزاده. كنار مجسمهي نيم تنهي پروفسور حسابي بهم ميرسد. دستهايش را از پشت دور چشمم مياندازد؛
-اگه گفتي من كيام؟
- ممممم ... شما همون خانوم كوچولويي نيستين كه هميشه دير ميرسين؟
-نه خيرم! شما همون آقا كوشولويي هستين كه هميشه زود ميآد...
دستهايش را از رو صورتم كنار ميزنم. مقنعهش را كه حسابي چروك شده با دست صاف ميكنم. لبهايش را ورچيده و صورتش را از من برميگرداند كه مثلن قهر است ولي چشمهايش غش غش ميخندند.
ميدانم كه مثل هميشه ليوان شير صبحانهش را در گلدان اتاقش خالي كرده؛ ساندويچ نصفهم را بهش ميدهم و راه ميافتيم. از حسن آقا كه تازه دكهش را باز كرده، دو تا لواشك انار هزار توماني ميخرم كه جريمهي كسي است كه يك خانم متشخص را گول زده و نگذاشته مدرسه برود. ديشب كه پشت تلفن برايش فروغ ميخواندم تا سركارخانم خوابش ببرد، ميان خواب و بيداري گفت كه چقدر دوست دارد صبحها هم فروغ بشنود. پس قرار شد صبح به جاي مدرسه برويم ظهيرالدوله و آن جا فروغ بخوانم برايش. من از شعرهاي فروغ متنفرم ولي هيچ وقت جرأت نكردم به او بگويم، چون دوست نداشتم كوله پشتي صورتيش كه هميشه يكي دو تا كتاب فروغ در جيب جلويش است، روي سر و صورتم فرود بيايد. من از بعضي چيزهاي ديگر هم بدم ميآيد؛ مثلا همين لواشك انار كه هفتهاي سه بار از دكهي حسن آقا –كه روبروي قنادي كاسكو است- ميخرم؛ جريمهي اين چهار سال گذشته است براي اين كه دل يك بانوي محترم و متشخص را دزديدهم. از ديفرانسيل هم متنفرم. من رشتهم تجربي است و آرزو دارم دبير ادبيات شوم، او رشتهش رياضي است و ميخواهد باستانشناس شود. امسال كنكور داريم و مادرش اسم او را در كلاس كنكور نوشته. من و رفقايم به كلاس كنكور اعتقاد نداريم و شبها در پارك درس ميخوانيم. ولي من اسمم را در كلاس ديفرانسيل –كه تنها كلاس مختلطي است كه آموزشگاه آنها دارد– نوشتم و عصرهاي دوشنبه ديفرانسيل ميخوانيم. اولين بار كه مرا در كلاس ديد، شاخ درآورد. به او گفتم كلاس ديفرانسيل، رياضيم را تقويت ميكند و بعد از كلاس سه تا لواشك انار و دو تا لواشك آلو جريمه شدم.
ولي انار را خيلي دوست دارم. اولين بار كه ديدمش، اول دبيرستان بوديم. با شموس و سورن از مدرسه جيم زده بوديم و رفته بوديم آب انار فروشي كه تازه روبروي پارك ملت باز شده بود. چند تا دختر كه روپوش مدرسه تنشان بود، بعد از ما آمدند و آب انار خريدند. فروشنده با هر ليوان آب انار، يك تكه لواشك انار هم ميداد. يكيشان كه كوله پشتي صورتي داشت ومقنعهش چروك خورده بود، به دوستش گفت كه كاش باز هم لواشك داشتند. اين پا و آن پا ميكردند و روشان نميشد به فروشنده بگويند. من كه آن موقع هم از لواشك بدم ميآمد، لواشكم را به او دادم. لواشك را تقريبن از دستم قاپيد و يك ”مرسي” گفت. سورن چپ چپ نگاهم كرد و شموس چشمكي زد. بهشان دهن كجي كردم و زيرچشمي حواسم به دختره بود. لواشك را خورد و با زبان دور لبش را ليسيد. يك قلپ از آب انارش خورد و گفت ”به به”؛ ته دلم يك جوري شد، انگار كه خالي شده باشد. بعدها فهميدم كه همان لحظه عاشقش شدم.
او يك ماه و نه روز بعد عاشق من شد. از همان روز كه ديدمش، هر وقت كه ميتوانستيم از مدرسه فرار ميكرديم و ميرفتيم آب انار ميخورديم. شموس و سورن بعد از يك هفته خسته شدند و من مجبور بودم آنها را آب انار مهمان كنم تا با من بيايند.
پنج-شش بار او و دوستانش را ديديم؛ مدرسهشان نزديك بود و روزهايي كه معلم نداشتند يا زود تعطيل ميشدند، ميآمدند آب انار خوري. اسمشان را گذاشته بوديم "انار دانهها". غدقن كرده بودم كه شموس و سورن به دوستانش متلك بگويند و آن دو هم حسابي كفري بودند. او اصلن مرا تحويل نميگرفت و دوبار هم كه لواشكم را با شوق بهش پيشنهاد دادم، نگرفت. فقط فهميده بوديم اسمش "يلدا" است. شموس گفت بايد جلويش قهرمان بازي در بياورم و يك روز كه ميدانستيم اناردانهها زود تعطيل ميشوند، پويا را با خودمان برديم آبانارخوري. پويا بغل دستي من بود و ما كه آن سال كلاس كانگ فو ميرفتيم، از پويا به عنوان كيسه بوكس استفاده ميكرديم؛ هيكل ريزي داشت، علامهي دهر بود، به سئوال معلمها جواب ميداد و نميگذاشت ما تمرينهاي رياضي را از روي دفترش كپ بزنيم. ما هم هفتهاي دو روز در كوچهي پشت مدرسه منتظرش ميايستاديم.
آن هفته كتكش نزديم و شموس راضيش كرد در ازاي يك ساندويچ بندري با نوشابهي پارسي كولا، در نقشهي ما شركت كند.
آن روز وقتي اناردانهها آمدند، ما برخلاف هميشه اصلن به آنها توجه نكرديم. آب انارمان را مزه مزه ميكرديم و زيرچشمي منتظر پويا بوديم. بالاخره پيدايش شد. شموس جوري كه دخترها نبينند چشمكي بهش زد و با دست نشانشان داد. پويا جلو رفت و به يكي از آن ها كه قد بلندي داشت گفت ”سرت نخوره به چراغ برق!”. دختر اخم كرد و پشت ش را به پويا كرد. پويا به سمت دختر خپلي كه هميشه كفشهاي آن استار كانورس ميپوشيد رفت و گفت ”يه كم آب انار به من ميدي چاقالو؟”. دختر خپل داد زد و همهي اناردانهها كنارش جمع شدند. پويا كه هول كرده بود، چرت و پرتهايي كه از شموس ياد گرفته بود را بلغور مي كرد. خودم را آماده كردم كه چند لحظهي بعد وارد ماجرا شوم و اين پسر بدهن را حسابي ادب كنم كه يلدا كولهپشتيش را درآورد و محكم توي صورت پويا زد. عينك پويا توي جوب افتاد و تا آمد به خودش بيايد، يك كيف ديگر به شكمش خورد و دختر خپل هم كه شجاع شده بود، لگدي به پايش زد. پويا پشت شموس قايم شد و داد زد ”چرا ميزنين وحشيا؟”. سورن نگذاشت بيشتر پويا را بزنند و اناردانهها هم به ما دهنكجي كردند و رفتند. من كه خيلي كفري شده بودم، يكي در گوش پويا زدم. سورن گفت چرا ميزنمش و يقهم را گرفت و من هلش دادم. شموس من و سورن را جدا كرد و با پويا رفتند. از آن روز ديگر تنها ميرفتم آبانارخوري. ميخواستم يك بار ديگر ببينمش و بعد هم ترك تحصيل كنم و در بازار پيش پدرم كار كنم. بعد از چند سال هم پولهايم را جمع ميكردم و ميرفتم آرژانتين؛ مثل قهرمان رمان خرمگس*. البته من كانگ فو بلد بودم و نميگذاشتم يك ملوان مست با ميله ناقصم كند. يك هفتهي بعد بود كه با دوستانش آمدند آب انار خوري. گوشهاي ايستادم و روزنامهي "صبح امروز" را جلوي صورتم گرفتم كه مثلن حواسم به آنها نيست. سعيد حجاريان صبح ترور شده بود و صبح امروز تا ظهر به چاپ دوم رسيده بود، ولي براي من –با اين كه از همان سال اول راهنمايي طرفدار سينه چاك خاتمي بودم– مهم نبود. وقتي در اين دنيا به عشق بها داده نميشد، بهتر است كه آدم ترور شود.
يلدا و دوستانش دربارهي ترور حجاريان بحث ميكردند و دختر دراز زيرچشمي به روزنامهي من نگاه ميكرد. چيزي در گوش يلدا گفت و او هم ابروهايش را بالا برد كه يعني ”نه!”. بحثشان را ادامه دادند. از معلم ورزششان شنيده بودند حجاريان ترور شده ولي نميدانستند كي و كجا و آيا مرده يا نه ! دختر دراز كه هنوز به تيتر اول صفحهي روزنامهي من كه بزرگ نوشته بود ”حجاريان ترور شد” نگاه ميكرد، دوباره بازوي يلدا تكان داد و چيزي در گوشش گفت. يلدا اخم كرد و با ناراحتي پيش من آمد. با بيميلي ازم خواست اگر اشكالي ندارد روزنامه را به او بدهم و من هم فورن دادم. دخترهاي ديگر سريع دورش حلقه زدند و يكي خبر را بلند براي ديگران ميخواند.
آب انار ديگري گرفتم و زيرچشمي ميپاييدمش. يك ربع بعد روزنامه را جمع كردند و دوباره، يلدا مامور شد كه به من پس بدهد. با اخم پيشم آمد و روزنامه را به من داد. نگاه آخرم را به او انداختم. ميدانستم ده سال بعد كه از آرژانتين برگردم حتمن مرا ميبيند و نميشناسد و كلي عاشقم ميشود ولي من ديگر نميتوانم ببخشمش. از سرنوشت سياه خودم بغضم گرفت و اشك در چشمهايم حلقه زد. مثل اين كه او هم فهميده بود حالم خوب نيست چون جلويم ايستاده بود و هاج و واج نگاهم ميكرد. ميخواستم زودتر فرار كنم و بروم ته پارك ملت گريه كنم ولي پاهايم ميخ شده بود.
پرسيد؛ حالتون بده؟
صدايم را صاف كردم؛ "نه؛ يهو سرم گيج رفت! خوبم".
ابرويش را بالا انداخت و نگاهي كرد كه حس كردم همه چيز را مي داند. با لحن بچهگانهاي گفت؛
-لواشكتو نميخواي؟
لواشك در دستم مانده بود و از بس فشارش داده بودم تقريبا له شده بود. گفتم ”نه” و يكهو اشك روي گونهم سرازير شد.
-پس بدهش به من!
انگار دنيا را به من داده بودند. ميان اشك، خنديدم و لواشك را بهش دادم. اناردانهها كف زدند و جيغ كشيدند. سرش را نزديك گوشم آورد و گفت: ”وسط گريه، ميخندي كه دلبري كني آقاهه؟” و گوشم را پيچاند. همهي اناردانهها را يك آب انار ترش مهمان كردم و با روزنامه ها كلاه بوقي درست كرديم. با بدرقه و كف زدن اناردانهها از آنها جدا شديم و دختر دراز، پشت سرمان آب انار ريخت. تا تجريش پياده رفتيم، او لواشكهايي كه برايش خريده بودم را ميخورد و من برايش قصه ميگفتم...
***
از كوچه پس كوچههاي بالاي ميدان به سمت ظهيرالدوله ميرويم. سر كوچهي "بوسه" ميايستيم و كلي ميخنديم. اسم اصلي كوچه «احتشامي» است. يك عصر كه از كوه برميگشتيم، انتهاي كوچه يك دختر و پسر را ديديم كه داشتند همديگر را ميبوسيدند. حواسشان به ما نبود. بلند كف زديم؛ بيچارهها كلي ترسيدند و ما فرار كرديم. به گورستان ظهيرالدوله ميرسيم. آمادهام تا حسابي از پيرزني كه متولي گورستان است غرغر بشنوم ولي تجربههاي قبلي نشان داده با پول راضي ميشود. تك زنگ كنار در فلزي را فشار ميدهم. جوابي نميدهند. دوباره فشار ميدهم. صداي خواب آلود مردي از آيفون ميآيد؛
-بله؟
-ميخواستيم بيايم تو؛ سر آرامگاه فروغ!
-اين وقت صبح؟
-ما توريستيم؛ وقت زيادي نداريم تو تهران بمونيم.
-برو گمشو بچه! مگه مدرسه است كه سرصبحي اومدي زنگ ميزني. برو تا نيومدم بزنمت.
يلدا چسب زخم را از كيفش درآورد و چون قدش نميرسيد، من روي زنگ چسباندم. جيغ كشيديم و خندان فرار كرديم.
مادرم از پارسال اسم ما را گذاشته ”ديوانه”! البته چون لطفش به من بيشتر است، بهم ميگويد” ديوانهي زنجيري”.
ما خيلي هم ديوانه نيستيم؛ فقط وقتي در خيابان ماشين عروسي ميبينيم قند در دلمان آب ميشود و با دهان بوق ميزنيم. سه ماه هم كلاس خط ميخي ميرفتيم در فرهنگ سراي قانون تا بتوانيم بدون ترس از فضولي برادر يلدا، نامه بنويسيم. وقتي با هم دعوا ميكنيم با كوله پشتي ميافتيم به جان هم و بعد براي آشتي ميرويم كافه نادري و هر كدام، آن يكي را شاتوبريان با سس قارچ مهمان ميكند. البته بعدش تا يك هفته از لواشك و گردو و پاستيل خبري نيست.
مادر يلدا تا اين اواخر ما را ديوانه نميدانست. ولي وقتي فهميد يلدا تا به حال كنكورهاي آزمايشي قلمچي را نداده وجمعهها برنامهي كوه داريم، با مادر هم عقيده شد.
يلدا ميگويد يك ساعت بعد دوباره برويم ظهيرالدوله و من که اصلن دوست ندارم كتك بخورم، غرغر ميكنم. بيهدف در كوچهها راه ميرويم. كوچه باغهاي پشت كاخ بوي بهار ميدهد و يلدا هوس ميكند "بوي عيدي، بوي توپ" بخواند. ساز دهنيم همراهم است. مينشينيم روي يك سكو. خواندن را رها كرده و فقط من ساز ميزنم. سرش را روي شانهم گذاشته. بوي عطرش سرم را گيج ميكند تا الان نميدانستم عطر كول واتر ديويدوف، بوي انار ميدهد.
پنج سال و يك ماه و سه روز ديگر مانده تا بگوید ”دوستت ندارم”.
۳. روز سي و نهم
مهماني تولد يلداست. هفت–هشت نفر دعوت هستند كه هيچ كدامشان را نميشناسم. از رقص و نور و آهنگ خبري نيست؛ همه نشستهاند پشت ميز غذاخوري. تمام توجهم به مرد ميان سال طاسي است كه چشمهاي زرد مايل به قهوهاي دارد و با دختر جواني صحبت ميكند. اولين بار است كه دختر را ميبينم ولي ميدانم كه خواهر ناتني يلداست و نسبت دوري هم با من دارد. مرد طاس با لبهي كند كارد غذاخوري موهاي پشت دستش را نوازش ميدهد. روي ساعدش يك خالكوبي دارد ولي نقشش واضح نيست؛ شايد كلمهاي به زبان هوراسايي باشد و شايد هم يك علامت اينكا(*). دختر غش غش به حرفهاي مرد طاس ميخندد؛ مي دانم كه دربارهي من صحبت ميكنند. سعي ميكنم خودم را بيخيال نشان دهم و به مرد طاس لبخند مي زنم. او هم با سر تعظيم كوچكي به من ميكند و دوباره غش غش ميخندد. همهمهاي در جمع ميافتد. يلدا با كيك تولد وارد سالون شده. جرقهي فشفشههاي روي كيك، صورتش را روشن كرده. با قدمهاي موزون به سمت ميز ميآيد و كيك را روي سه پايهاي قرار ميدهد. هلهلهي مهمانان اجازه نميدهد بهش تبريك بگويم. برق شادي را در چشمهايش ميبينم، انگار كه دنيا را به او داده باشند. براي اولين بار به من نگاه ميكند. دوست دارم زمان بايستد و همه تبديل به سنگ شويم، اين جور ميتوانم تا ابد نگاهش را براي خودم داشته باشم.
يلدا به من نزديك ميشود و كارد روبان پيچ شدهاي را به سمتم ميگيرد. با تعجب ميپرسم؛
-چرا خودت كيكو نميبري؟
-تولد توئه آقاههي عزيز من . تو بايد ببري!
ناگهان به ياد آوردم كه مهماني به مناسبت تولد من است. كارد را از دستش ميگيرم و روي كيك فشار ميدهم. كارد گير مي كند؛ انگار لبهش با شي سختي تماس دارد. با فشار كارد را بيرون ميكشم؛ نوک كارد قرمز شده. همه ميخندند و اشاره ميكنند كيك را ببرم. با لبهي كارد روي شكاف قبلي فشار ميدهم؛ خامهي روي كيك كنار رفته و شي مثلثي نمايان ميشود؛ چه قدر شبيه بيني انسان است! با دست خامهها را كنار ميزنم. دارم از ترس قالب تهي ميميرم؛ كيك، سر بريدهاي است كه رويش را با شكلات و خامه پر كردهاند. با دستمال خامهها را از روي صورت پاك ميكنم؛ سر بريدهي خودم است. هنوز خون از رگهاي گردنم ميچكد و روي خامهي سفيد كيك، درياچهي كوچك قرمزي تشكيل داده. فرياد ميزنم و سر بريده را پرت ميكنم. يلدا سر را بر ميدارد و به مرد طاس ميدهد. نميتوانم تكان بخورم، انگار كه زنجيرم كرده باشند. مرد طاس غش غش ميخندد و با كارد سرم را تكه تكه ميكند. هر تكه را در بشقاب يكي از مهمانها ميگذارد.
نوبت يلدا است؛ با دقت كارد را در حفرهي چشم راستم ميكند و با يك فشار كرهي چشمم در ميآيد. چشمم را كه نوك كارد بود به دهان يلدا ميگذارد.
چشم را قورت داد و با زبان دور لبش را ليسيد. يك قلپ از آب انارش خورد و گفت ”به به”.
از خواب پريدم. ميخواستم زار بزنم ولي اشكي نبود. دستهايم را بو كردم؛ بوي خون ميداد. ظرف آبي گوشهي كلبهم بود. دستهايم را درون ظرف فرو كردم . در باريكهي نور ماه كه از پنجره به داخل ميتابيد، ديدم كه آب سرخ و سرختر شد. بغضم تركبد .
صدا زدم؛ يلدااا.
جوابم را نداد. زار مي زدم. ظرف آب را پرت كردم. بوي خون فضا را پر كرد. قطرات خون با اشكم قاطي شد و صورتم چسبناك شده بود. دلمههاي ريز خون زير زبانم ميآمد؛ شور شور بود، انگار كه آب انار را نمك زده باشي. زبانم به كام چسبيده بود. ديگر نميتوانستم فرياد بزنم...
۴.
كنارش ايستاده بودم. فرياد زد؛ يلدااا.
گفتم: "جانم"
دستهايش را از سطل بيرون كشيد و به صورتش ميماليد. سطل را پرت كرد.
سطل خالي با صداي بلندي به زمين خورد. زار ميزد.
گفت: ”كجايي مينرواي(*) من؟”
گفتم: ”پيش تو ” و دستم را فرو كردم در انبوه موهايش كه مثل هميشه آشفته بود.
گفت: ”كابوسم رفتن تو بود، هزار بار گفته بودم.”
گفتم ”عزيزم ” و صورتم را به صورتش چسباندم.
گفت ”من هميشه ديوونهتم” و ميان گريهش، خنديد. دلم ميرفت با اين خندههايش كه اشك ميريخت. سرش را روي شانهم گذاشت. گفت ”ميبيني، دستام خوني شدن” و انگشتانش را روي لبهايم كشيد. گفت ”صورتمو تيكه تيكه كرديد”. زار زدم. گفت ”چشممو خوردي”. زار زدم. گفت ”بمان انار بانو” و ميان گريهش، خنديد. گفتم” بايد برم مرد من” و زار زدم.
۵.
در صف بليط سينما فرهنگ ايستادهم. لباسم، سنم را خيلي بيشتر از بيست سال نشان ميدهد؛ پالتوي پشمي مشكي پوشيدهم با شلوار مخمل و كراوات ابريشمي سرمهاي. يلدا كه سويي شرت و كتاني صورتي پوشيده و كولهش هم بر پشتش انداخته، ميخندد و ميگويد "مردم فكر ميكنند من دختر توام". هميشه لباسهايمان را مثل هم انتخاب ميكنيم. ولي امروز قبل از اين كه از خانه بيرون بياييم به هم نگفتيم چه ميپوشيم تا سورپرايز باشد.
ديشب براي اولين بار پس از پنج سال و چهار ماه و بيست و هفت روز، با هم قهر كرديم.
انگشتر نگين قرمزي كه بعد از كنكور برايش خريدم را بهم پس داد و قرار شد ديگر سراغي از هم نگيريم. سورن آخر شب آمد دنبالم. تا سحر اتوبانها را دور مي زديم و سيگار ميكشيدم. او هم تا صبح قاب عكس دو نفريمان را كه بهش پس دادم، در آغوش داشته و زار مي زده. ميگويد ”هر لحظه منتظر بودم زنگ بزني” و سرش را فشار ميدهد روي شانهم. بوي انار در دلم ميپيچد و از دهانم بيرون ميزند.
صبح بود كه طاقت سورن تمام شد. از سرشب حرفي نزده بود. سرم داد زد كه اگر من ميتوانم تحمل كنم، صبر او تمام شده و ديگر دوست ندارد اين وضع ادامه پيدا كند. شمارهشان را گرفت و گوشي را دستم داد. مادرش برداشت. گفت يلدا تازه خوابش برده و بيدار كه شد، ميگويد من زنگ زدهم كه تلفن را از اتاق خودش برداشت. گفت ”الو” و بغضش تركيد و تا چند دقيقه فقط صداي گريه از آن ور خط ميآمد. كلي قربان صدقهش رفتم تا آرام شد و در حالي كه مدام فش فش ميكرد و صدايش تو دماغي شده بود گفت خيلي بيشتر از اين حرفها دلش را بردهم و از اين به بعد بايد علاوه بر سه تا لواشك انار، يك فال گردو هم به جريمهي هفتهگي اضافه كنم. من هم گفتم چون من اول زنگ زدم، او بايد جريمه شود و نزديك بود دوباره دعوا كنيم. بعد از كلي چانه زدن قرار شد علاوه بر يك فال گردوي اضافي، موهايم را همين امروز كوتاه كنم و هفتهاي يك شب هم پشت تلفن برايش داستانهاي چخوف بخوانم تا خوابش ببرد. او هم قرار شد روزي پنج بار مرا ”كارو كارينا ميو*” صدا كند، جلوي شموس و سورن با كولهپشتي به من حمله نكند و اعتراف كند هميشه ”انار بانوي من ”ميماند.
دو خانم كه در سالن انتظار سينما روبروي مان نشستهند، زيرچشمي ما را ميپايند. نگاهشان مثل مادر است؛ انگار كه ديوانه ديدهاند. يلدا تمام تافيهاي قرمز را خودش ميخورد و من هم دو تا از پاستيلها را در جيب آستر پالتو، قايم كردهم.
داد و قالمان سالون را پر كرده و يلدا پاهايش را بر زمين ميكوبد. آخر سر تسليم ميشوم و پاستيلها را در كيسه ميگذارم؛ بعد از اين كه بليطها را گرفتيم، به شكلات فروشي كنار سينما رفتيم و هفت پاكت پاستيل، سه بسته تافي و چهار قوطي اسمارتيز خريديم با كلي چيپس پرينگلز و آب ميوه. هر دوي ما از فيلمهاي ايراني متنفريم وسينما ميرويم تا هله هوله بخوريم. البته من از تاريكي سو استفاده ميكنم و پاستيلهاي نوشابهاي را دو تا دو تا ميخورم. يلدا هميشه ميگويد چرا پاكت پاستيلهاي نوشابهاي زودتر از پاستيلهاي ميوهاي تمام ميشود و من هم نميفهمم كه چرا هميشه تافيهاي قرمز را در مغازه جا گذاشتهايم!
يك ربع است فيلم شروع شده و حوصلهم سررفته. گره كراواتم را شل ميكنم و سرم را ميگذارم روي شانهش. فيلم راجعبه دختر جوانيست كه هر شب حافظهش پاك ميشود و وقايع يك سال گذشته را فراموش ميكند. پسري كه عاشق دختر است هر روز يك كار عجيب ميكند تا دختر دوباره عاشقش شود. هنرپيشهي پسر، حسابي فيلم را شلوغ كرده و يلدا هم مثل تمام دخترهاي سالون، وقتي شيرين كاريهاي او را ميبيند جيغ ميزند و غش و ضعف ميكند. حرصم ميگيرد و انگشتش را كه پاستيل در دهانم ميگذارد، گاز ميگيرم. در گوشم ميگويد ”حسود” و لپم را نيشگون ميگيرد. خرخر ميكنم و چشمهايم را ميبندم؛ از تمام اين پسرهاي هنر پيشه متنفرم و اگر يک روز اين ژيگولوها گير من و رفقايم بيفتند، حسابي از خجالتشان در ميآييم. در خيالم ميبينم كه پنج نفري، پسر نقش اول فيلم را دوره كردهايم و هر كدام با مشتي او را به ديگري حواله ميدهد. حسابي كيفور شدهم كه با صداي يلدا چرتم پاره ميشود؛
-تو چرا هيچ وقت براي من كاراي هيجان انگيز انجام نميدي؟ ببين اين پسره تو فيلم چقدر براي عشقش كاراي عجيب ميكنه!
بهش يادآوري ميكنم كه سه ماه قبل يك دسته گل صد و هفتاد شاخهاي رز، دم خانهشان بردم و اگر وساطت مادرش نبود، همان شب خوراك فاكس –سگ پدرش– ميشدم. سرش را تكان ميدهد و غر ميزند كه دستهگل به جاي اين كه خشك شود، پلاسيد و مجبور شد فقط گلبرگهايش را خشك كند.
ميگويم تابستان بعد از كنكور، كه يك روز صبح با هواپيما به شيراز رفتيم و عصر برگشتيم تهران، حسابي هيجان داشت. ميگويد فقط مخفيانه بودنش هيجان داشته و گرنه حسابي خسته شديم. ازش ميپرسم ”حتا آن روز كه ترمز ماشين خالي شده بود و تا دانشگاهشان بدون ترمز راندم، هيجان نداشت؟” كه جوابم را نميدهد و يك مشت چيپس ميخورد.
يك ساعت و نيم از فيلم گذشته و هنوز دختر، صبحها كه از خواب بيدار ميشود، عاشقش را نميشناسد. دستش را دور بازويم حلقه ميكند و زير گوشم ميگويد ”اگه من يه روز تصادف كنم و تو رو نشناسم چي ميشه؟”
و صورتش را ميگذارد روي شانهم. دستم را لاي خرمن گيسويش ميكنم. ميگويد؛ ”ديشب كه مرد من نبودي، داشتم ميمردم.”
-من هميشه پيشت ميمونم. من ديوونهتم.
-اگه يه روز نباشي ...
-ميخواي بهت ثابت كنم؟
چشمهايش در تاريكي ميدرخشد؛ آره!
بلند ميشوم. پالتوم را روي صندلي ميگذارم. ميروم به سمت پرده. پسر هنرپيشه لباس كابويي پوشيده و دوربين روي صورتش كلوزآپ ميكند. رديف سندليها تمام ميشوند و با پرده چند قدم فاصله دارم. از پلههاي كنار پرده بالا ميروم. همهمهاي در تماشاگران ميافتد. كنار پرده ايستادهام. بدن هنرپيشهي مرد روي من افتاده. يك چراغ قوه از ميان تماشاچيان نزديك ميشود. فرياد ميزنم؛” هميشه ديوونهت ميمونم انار بانو.”
دختر هنر پيشه، عاشقش را ميشناسد. تماشاچيان كف ميزنند. نور چراغ قوه به من رسيده.
”دو سال و چهارده ماه و سيزده روز ديگر مانده به رفتنش .”
۶.
زنگ در خانهشان را ميزنم. مادرش در را باز ميكند و من را كه دسته گل به دست ميبيند، سرتكان ميدهد. سلام ميكنم و تعارفم ميكند بروم داخل. فاكس ميدود جلو و پوزهش را به پايم ميكشد؛ تازهگيها خيلي با هم دوست شدهايم. يلدا در حياط است و بند كتانيهاي ش را ميبندد. من را كه ميبيند بلند ميشود؛ شلوار ورزشي پوشيده و روي مانتوش هم يك بادگير. دستهگل را از دستم ميگيرد و جلوي مادرش گرم احوالپرسي ميكند تا نفهمد دوباره دعوا كردهايم. مادرش اصرار دارد برايم صبحانه بياورد، دروغ ميگويم كه در دفتر خوردهم. ترجيح ميدهم زودتر برويم بيرون. يلدا پنهان از چشم مادرش ميگويد داشته ميرفته باشگاه انقلاب و جلوي مادرش تظاهر ميكنيم كه قرار بوده من دنبالش بيايم. سوار ماشين ميشويم. زياد وقت ندارم و بايد تا ظهر ماشين پدر را برگردانم. هفتهي پيش مجبور شدم ماشين را بفروشم تا چك دو تا از طلبكارهاي دفتر را پاس كنيم. الان فقط به چاپخانهي آقاي محمدي بدهكاريم كه پوسترها و بروشورهاي تبليغاتيمان را چاپ كرده. دوست قديم پدر است و از ما چك نگرفت. پدر ميگويد اگر دفتر را تعطيل كنم و پي درسم را بگيرم. طلب آقاي محمدي را خودش ميدهد؛ يك سال است نيمبند دانشگاه ميروم و وضع درسم حسابي به هم ريخته. يلدا عينك آفتابي جديدش را در آيينه ماشين نگاه ميكند و براي خودش شكلك در ميآورد. از وقتي سوار ماشين شده يك كلمه با هم حرف نزديم. پريشب دوباره سر اين كيوان دعوامان شد. رفته بوديم در بند با يچهها كه به يلدا زنگ زد. او هم خودسر دعوتش كرد و گفت تا شام خودش را به ما برساند؛ هنوز درست نميدانم اين آقاي كيوان كيست. اولين باري كه پيغامهايش را در موبايل يلدا ديدم، گفت دوست كياناست. آن روز كه در سينما از كيانا احوال كيوان را پرسيدم، گفت دروغ گفته و هم كلاس دانشگاهش است. يك ماه بعد كه يك قرارداد حسابي بسته بودم و شام رفته بوديم بيرون، گفت كيوان دوست اينترنتيش است و تا به حال نديدهش و فقط برايش اساماس و ايميل ميفرستد. آن روز در دربند حسابي سرش داد زدم، گفتم منتظرم تا اين شازده بيايد و حسابي كتكش ميزنم. گفت بهش زنگ ميزند و ميگويد نيايد ولي موبايلش را از دستش قاپيدم. شموس مرا كنار كشيد و كلي قربان صدقهم رفت تا آرام شدم. موبايل را به يلدا داد و گفت زنگ بزند که نيايد. دست و پاي چپم دوباره بيحس شده بود؛ سورن آمد كنارم و در گوشم گفت كه آزمايشهايم را دادم؟ گفتم نه! فحشم داد و گفت اگر تا آخر هفته ام-آر-آي و آزمايشم را پيش پدرش نبرم، همهچيز را به يلدا ميگويد، سيگاري آتش زدم و شام نخورده برگشتيم.
ماشين را پارك ميكنم و پياده ميشويم. هوا صاف است و در باشگاه پرنده پر نميزند، اخم كرده و جلوتر از من راه ميرود. خودم را بهش ميرسانم و شروع ميكنيم حرف زدن؛ ميگويد از محدوديتهاي من خسته شده و دوست ندارد آزاديش را بگيرم. ميگويد ما دو تا جواني هم را از بين ميبريم و اين سالها بر نميگردد، گريهش ميگيرد و ميگويد كاش اينقدر دوستم نداشت. ميگويم من آزاديش را نميگيرم و فقط از دروغ منتفرم. ميگويم چرا به كس ديگري پيله نكردهم و اين همه دوست عادي دارد كه بعضيشان را نديدهم حتا. ميگويد دروغ نميگويد و ميگويم دايي شقايق، كه از آمريكا آمده بود و او رفته بود مهمانيش و بعد معلوم شد شقايق دايي ندارد هم دروغ نبود؟ ميگويم او هم حساس است و نمونهش منشي دفتر كه بر و رويي داشت و اولين بار كه يلدا ديدش، مجبور شدم اخراجش كنم. ميگويم گذشته برايم مهم نيست و قول ميدهيم به هم دروغ نگوييم. از خاطرات گذشته ياد ميكنيم كه تمام تابستانها باشگاه بوديم. آقاي اصحابي كه با دو هزار تومان اجازه ميداد ظهرها من و سورن برويم سالون بيليارد دخترانه و به يلدا و نازي، بستني ببازيم و كركري بشنويم. بعضي روزها هم ميني گلف بازي ميكرديم و پيتزا ميبرديم ازشان. ميگويد دوست دارد امروز همهش پيش هم باشيم و نبايد دفتر بروم. پدر سفارش كرده حتمن ماشين را برگردانم و بعد از ناهار هم قرار است آقاي رستم زاده را ببينم؛ يلدا ميخندد و سرش را كج ميكند و با لبهاي غنچه ميگويد ”كارو كارينا ميو”. انگار كه دنيا را به من داده باشند. موبايلم را خاموش ميكنم. هر چه باداباد. ميرويم كافي شاپ پينت بال و صبحانه ميخوريم. بعد هم دارت بازي ميكنيم و چون آقاي اصحابي نيست نميتوانيم برويم بيليارد. قرار است پيش از ناهار قدم بزنيم و جز ما، تك و توك پيرمردها و پير زنها در جاده هستند. ميگويم وسط هفتهست و چرا صبح ميخواسته بيايد باشگاه؟ چشمكي ميزند و ميگويد چون از امروز قرار شده راستش را بگويد، بايد قول بدهم داد و بيداد نكنم. ميگويم باشه! ميگويد با كيوان قرار بوده بيايند بدوند و يك ساعت پيش هم در كافيشاپ، پشت ميز روبروي ما نشسته بود و رويش نشده بيايد سلام كند... سرم گيج ميرود و دست و پاي چپ م تير ميكشد. حس ميكنم زير پايم خالي ميشود...
چشمهايم را باز ميكنم. بالاي تختم ايستاده و زار ميزند. سورن هم گوشهي اتاق است؛ به دستم سرم وصل است. نميدانم از كي مرا اين جا آوردهند. دست چپم بيحس است. سورن ميآيد كنارم و پيشانيم را ميبوسد؛ چشمهايش سرخ سرخ است. ميگويم چه شده و يلدا بلند زار ميزند. سورن ميگويد چيزي نشده و وقتي حالم به هم خورده مرا آوردهند بيمارستاني كه پدرش كار ميكند و چيز مهمي نيست. قرار است چند روز بستري باشم و در اين مدت جواب آزمايشها و اسكنم ميآيد. يلدا دستم را نوازش ميكند و ميگويد هيچوقت مرا نميبخشد كه بيماريم را اين همه مدت ازش پنهان كردهم و اين که دكترها گفتند فشار عصبي و ورشكست شدن شركت به اين روزم انداخته و با استراحت خوب ميشوم. موبايل سورن زنگ ميخورد و ميرود بيرون. يلدا دستش را دور گردنم حلقه ميكند؛ صورتش را در موهاي آشفتهم پنهان ميكند و زمزمه ميكند كه هيچوقت تنهايم نميگذارد. بغض گلويم را ميگيرد. براي اولين بار ميدانم ميرود، حتا زودتر از سه ماه و يك روز ديگر.
۷. روز چهلم
هنوز زار ميزدم. شموس دستهايم را گرفت و بلندم كرد. از خون خشك شدهي روي انگشتانم چندشش شد. سورن زير بازويم را گرفت و از كلبه خارج شديم. نور ماه خياباني را كه به ميدانگاه ميرسيد، روشن كرده بود. گريهم بند آمده بود، اشكي براي ريختن نداشتم. سكسكه ميكردم و چشمهايم ميسوخت. شموس غش غش ميخنديد و به جلو هلم ميداد. كلبهي سورن –كه آخرين كلبهي خيابان بود– را رد كرديم. عكس ماه در حوض افتاده بود؛ زرد زرد بود . آب حوض سبز تيره بود، انگار پر از لجن باشد. زانو زدم و دستهايم را در آب سرد فرو كردم. خونهاي خشكيده را پاك كردم و به صورتم آب زدم. نفسم جا آمد. شموس گفت ي”ه كم آب بخور، سكسكهت قطع ميشه!”. دستهايم را پر آب كردم و کمي نوشيدم؛ شور بود. سورن با دو انگشت شقيقههايم را مالش ميداد. چشمهايم را بستم و ريههايم را پر از هواي پاييزي اهابا كردم. ضربان شقيقههايم را حس ميكردم. پس از لحظهاي چشمهايم را باز كردم. دو شعلهي زرد رنگ كه مايل به قهوهاي بود، از روبرو نزديكم ميشدند، خودش بود. از ترس داشتم مي مردم. ميخواستم فرياد بزنم ولي زبانم به كام چسبيده بود. بلند شدم. شموس دستم را گرفت و گفت ”بشين”.
او نزديك تر شد. بوي خون دلمه بسته ميآمد. فرياد زدم ”يلدااا” . سورن دست شموس را كنار زد و مرا به سمت خودش كشيد. شموس تقلا ميكرد تا از دستش فرار نكنم. سورن با آرنجش محكم به صورت شموس كوبيد. شموس افتاد . دست سورن را گرفتم و دويديم. چند قدم بيشتر ندوديده بوديم كه دستش شل شد. نعره زد. برگشتم. خنجري تا دسته در پشت سورن بود. شموس كه غش غش ميخنديد با پا، تن سورن را كنار زد . دستم را گرفت. او نزديك آمد. در دستش يك بطري بود. شموس شانههايم را فشار داد و زانو زدم. براي اولين بار صداي او را شنيدم؛ ”بخور، آب برفهاي قلهي اهابا است” و بطري را كه سبز لجني بود به سمتم گرفت. كاش يك بار ديگري ميتوانستم ببينمش. كاش يك بار ديگر دستش را توي موهاي پريشانم ميكرد. حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا يك بار ديگر بگويد "كارو كارينا ميو". و من در جوابشبگويم "انار بانوي من".
كاش ميماند...
۸. شب يلدا
فرياد زد ”يلدااا ”. داشت ميافتاد. شبح سياه پوش، نزديكشان شده بود. چشمهايش در تاريكي ميدرخشيد؛ مثل شعلههاي زرد. سورن دست شموس را كنار زد. شموس دو دستي بازويش را گرفته بود. سورن با آرنجش به صورت شموس كوبيد و بيدرنگ دويدند. زانوهاي شموس خم شد و نزديك بود بيفتد. دستش را به لبهي حوض گرفت. بلند شد و از لباسش خنجري بيرون آورد. دنبالشان دويد و خنجر را از پشت در كمر سورن فرو كرد. سورن افتاد. شموس دستهاي او را گرفت و با پا، جنازهي سورن را كنار زد. غش غش ميخنديد.
شبح سياه نزديكشان شد. او زانو زد. شبح چيزي گفت كه من نشنيدم. بطري به دستش داد. براي لحظهاي، هيچ كدام تكان نميخوردند.
ناگهان او فرياد زد” كاش ميماندي” و تمام شيشه را يک نفس سركشيد. زار ميزد ولي اشكي نميآمد. ميان گريهش، خنديد. دلم ميرفت با اين خندههايش كه اشك ميريخت. باز هم خنديد و ديگر زار نميزد. دستهايش را روي شكمش گذاشت و غش غش خنديد.
بايد ميرفتم...
----------------------------------------------------
پانوشت؛
* نارک؛ انار نارس در گویش گیلکی.
* خرمگس؛ نام رمانی از اتل لیلیان وینچ.
* اينکا؛ تمدن قديم سرخپوستان درقارهی آمريکا.
* مينروا؛ الههي خرد و هنر.
* کارو کارينا ميو؛ عزيزترينم.
سرناد
ماجرا از آنجا شروع شد که در نهايت توانستم از آندره، وعدهي ملاقاتي بگيرم. از هيجان در پوستِ خود نميگنجيدم. نيم ساعت زودتر، خودم را به کافهاي که در آن قرار داشتيم، رساندم. ميبايست اولين ديدارِ خصوصيمان آنقدر هيجانانگيز و فوقالعاده باشد که خاطرهاش از ذهنِ آندره پاک نشود. سرِ خودم را با هديههايي که براي آندره آورده بودم، گرم کردم تا گذشتِ زمان را حس نکنم. هوا براي اين فصل از سال، بيش از اندازه گرم بود. مشتريهاي اين کافه -برخلاف باقيِ کافههايِ شهر که در اين ساعت از روز، پر از ملوانانِ مست و باربرهايِ اسکله بودند- بيشتر شعرا و هنرمنداني بودند که عصرهاي ملالآور را در اينجا سپري ميکردند. نگاهم براي لحظهاي به قاب عکسِ بزرگ و کهنهاي روي ديوار افتاد. تابلو، زني زيبا و نسبتن جوان را نشان ميداد که در کنارِ ساحل دراز کشيده و صورتي سرد و تا حدي مغموم دارد. در گوشهي تصوير، قايقي با دو ملوان به ساحل نزديک ميشدند و يکي از ملوانها با دوربينِ تکچشمِ قرمزي ساحل را نگاه ميکرد.
بالاخره انتظارِ من به سر رسيد و آندره وارد شد. به محضِ ديدنش، از جا برخاستم و تمامِ احتراماتي را که يک نجيبزادهي پانسد سالِ پيش براي بانويِ محبوبش به جاي ميآورد، اجرا کردم. کلاهم را برداشتم، سرم را کمي خم کردم، دستش را گرفتم و او را به سمتِ ميزمان در انتهاي سالن راهنمايي کردم. هنگام نشستن، دستش را آرام به لبهايم نزديک کردم. آه پسر، آنموقع ميخواستم تمامِ دست و بازويش را غرقِ بوسه سازم، به پايش بيفتم و اظهارِ بندهگي و خضوع کنم. بهسختي بر احساساتم فائق شدم؛ لبهايم را به آرامي با نوکِ انگشتانش تماس دادم. آهسته صورتم را بالا آوردم، چشمهايم را به چشمهايش دوختم و سعي کردم با نگاهم، در حصارِ حجب و حيا که دورِ خودش ميکشيد، نفوذ کنم. بدونِ اينکه در ظاهرش تغييري رخ دهد، شروع کرد به صحبتهايي که در ملاقاتهاي عاديمان، رد و بدل ميشد؛ اينکه چقدر هوايِ امروز خوب است و مهمانيِ آخرِ هفتهي پيش و حرفهاي روزمرهي ديگر. شراب سفارش داديم. گيلاسها را بالا برديم و جرعهي اول را به سلامتيِ آندره نوشيديم. حالا زماني بود که بايست هدايا را به او تقديم ميکردم...
ديگر اتفاقِ مهمي در ديدارمان رخ نداد. آندره بهوضوح از رفتارِ عجيب من بهتزده شده بود. اطمينان دارم در برابرِ من مقهور شده بود. پيش از آنکه کافه را ترک کنيم، صورتش را براي بوسيدن به من عرضه کرد و من هم برايِ لحظهاي کوتاه لبهايم را رو گونههايش گذاشتم. در خيابان از من جدا شد. هنوز ثانيهاي نگذشته بود که برگشت. چشمهايش برق ميزد. بهنجوا گفت؛
-گاسپار، دوستتان دارم!
پيش از آنکه بتوانم جوابي دهم، بهسرعت به آن سويِ خيابان دويد. از پشت دور شدنش را تماشا ميکردم تا در شلوغيِ انتهاي خيابان گم شد. آنقدر هيجانزده بودم که در خيابان شروع به آواز خواندن کردم. آه پسر، حسابي مست شده بودم. حس ميکردم هيچ قدرتي بالاتر از ذکاوتِ من وجود ندارد. همانطور که سرخوشانه در خيابانها قدم ميزم، تصادفن به سمتِ دريا رفتم. در آن حالتِ سرمستي، اين اتفاق را خوشيمن دانستم و به يکي از کافههاي ساحلي رفتم. روي يکي از سندليهايِ حصيري نشستم و صورتم را در معرضِ نسيم خنکِ دريا قرار دادم. شراب سفارش دادم و در افکارم غرق شدم.
دخترکِ خدمتکار با يک سيني به سندلي من نزديک شد. يک بطري عرقِ تمشک، يک تکه پنير و سوسيسِ گندم محتويات سيني را تشکيل ميداد. من تنها شراب سفارش داده بودم. خواستم اعتراض کنم ولي نگاهم که به صورتش افتاد، منصرف شدم؛ حالتِ صورت، رنگِ چشمها و آرايشِ عجيب و اغراقآميزش مرا مفتون کرد. در يک لحظه حس کردم با تمامِ وجود ميخواهمش. دخترک گويي از قبل مرا ميشناخت، روي سندليِ رويروي من نشست و بي آنکه سخني بگويد، دو ليوانِ بزرگ از عرق تمشک براي من و خودش ريخت. ليوانم را لاجرعه بالا رفتم؛ مزهي گسِ اين نوشيدني، تمامِ شيريني و مستي شراب را زائل کرد. با زبان، لبهايم را پاک کردم و سعي کردم نشان بدهم از اين نوشيدني بسيار لذت ميبرم. دخترِ خدمتکار، آرام آرام از ليوانِ خودش مينوشيد. مطمئن بودم تا بطريِ عرق تمشک تمام نشود، لب به سخن باز نخواهد کرد. براي خودم ليوانِ ديگري ريختم. ميخواستم ليوان را بردارم که دخترک اشاره کرد ليوان را به او بدهم. دستهايم ميلرزيد. نميدانم اثرِ الکل بود يا سرديِ هوا. ليوان را به او دادم. با خشونت محتوياتِ ليوان را روي زمين خالي کرد. بطري را برداشت و ليوان را دوباره پر از نوشيدني کرد. اشاره کرد بخورم. دستهايم ميلرزيد. ليوان را به راحتي نميتوانستم نگه دارم؛ بهگمانم هوا سرد شده بود ولي من احساسِ سرما نميکردم. ليوان را بالا رفتم؛ قطرههاي نوشيدنی از لبهايم ميچکيد. دختر لبخندي حاکي از رضايت زد. دستم را گرفت و بلند شديم. او جلو افتاد و من هم دنبالش. آرام قدم برميداشت و من هم مجبور بودم قدمهايم را طوري تنظيم کنم که پشتِ سرش باشم. موهايش تا کمرش ميرسيد. گوشتِ تنش برجسته و سفت مينمود؛ انگار که کوبيده باشند. هوا کمکم داشت تاريک ميشد. زنها و مردها دست در دستِ هم، راهِ ساحل را پيش گرفته بودند. به خيابانِ اصليِ شهر رسيديم. دستهي کوچکي در کنارِ نمازخانهي سَنپُلي مشغولِ آواز خواندن بودند. راهنمايم، لختي کنارِ نمازخانه تامل کرد. بعد به کوچهي متروکي که در پشتِ نمازخانه بود، پيچيد. بياختيار دنبالش رفتم. صداي آواز خواندنِ دستهي ولگردها بيشتر شد. ملوانِ جواني که دستمالِ قرمزي در دست، با آوازِ رفقايش ميرقصيد به من اشاره کرد و قهقهه زد. سرم را پايين انداختم و داخلِ کوچهي متروک شدم. دخترِ خدمتکار کنارِ درِ کوچکي -که حدس زدم بايست درِ پشتيِ نمازخانه باشد- ايستاده بود. اشاره کرد که داخل شوم. وارد شدم. اتاقکِ کوچکي بود که جز آن در، راهي به خارج نداشت. گنجه اي کنارِ در بود. تختِ زهوار دررفتهاي هم گوشهي اتاق قرار داشت که چهار حلقهي آهني از گوشههايش بيرون زده بود. دختر در را بست. قلبم داشت از سينه در ميآمد. ناگهان شناختمش. دخترک، ژانتِ سرگردان بود؛ الههي انتقام از عشاقِ خيانتکار. دستور داد روي تخت دراز بکشم. اطاعت کردم. بالايِ سرم آمد. دست و پايم را با زنجير به حلقههاي اطرافِ تخت بست. روي صورتم خم شد. گرماي نفسش به صورتم ميزد. در چشمهايش آتشِ اشتياق را ميديدم؛ اشتياق به انتقام. شايع بود که سالها پيش، ژانت -که عروسِ زيبارويانِ شهرِ ما بود- عاشقِ گوستاوِ ملوان ميشود. شبي را تا صبح، روي شنهاي ساحل عشقبازي ميکنند. صبح گوستاو، ژانت را به وسيلهي بندِ لباسش خفه ميکند، زيورهايش را ميدزدد و با کشتي از اين شهر ميرود. جسدِ ژانت را کنارِ ساحل دفن کردند. از آن زمان، روحِ ژانتِ سرگردان، به سراغِ عشاقِ خيانتکار ميرود و از آنها انتقام ميگيرد. در کودکي، داستانهاي زيادي از مرداني که شبي را با ژانتِ سرگردان گذراندهاند و از روزِ بعد، آواره و مجنون در پيِ يافتنِ ژانت ساحلِ شهر را زير و رو ميکردند، شنيده بودم. آه پسر، هراس و لذتِ همخوابهگي با ژانت، حسِ عجيبي را در من به وجود آورده بود.
ژانت با کارد لباسهايم را پاره کرد. بندِ پيراهنش را از دورِ کمرش باز کرد. ريسمانِ نازکي بود که بهظرافت بافته شده بود. ريسمان را بلند کرد و با تمامِ قدرت به بدنِ برهنهي من کوباند. ضربههاي شلاق، پشتِ سرِ هم، روي بدنم فرود ميآمد. ژانت قهقهه ميزد. لباسِ بلندش کنار رفته بود و ميتوانستم اندامِ نيمهبرهنهاش را ببينم. با هر ضربه گويي نيرويِ بيشتري ميگرفت و ضربهي بعدي را محکمتر ميزد. چشمهايش نيمه بسته بود. گاهي لبخندِ کمرنگي گوشهي لبش ميآمد و ناگهان درد و رنجِ عظيمي بر چهرهش مستولي ميشد؛ ضربهها را محکمتر ميزد و ميگفت: ”بيشتر فرياد بزنيد آنتوني، ميخواهم صدايتان تا ساحل برسد.”
ضربههايِ شلاق ديگر اثر چنداني نداشت. تمامِ بدنم بيحس شده بود. ژانت هم بيرمق شده بود. کفِ سفيدي گوشهي لبش نشسته بود. تازيانه را گوشهاي انداخت. نزديکِ تخت شد، با يک دست لباسش را پس زد و گوشهي تخت نشست. لبهايش را به لبهايِ من چسباند. تماسِ پوستِ داغش با بدنم را حس ميکردم. موهايش رو صورتم ريخته بود؛ بويِ تمشکِ وحشي ميداد. بدنش را روي تخت يله داد و صورتش را در موهايم پنهان کرد. نفسم تند شده بود. ميخواستم دستهايم باز باشد، در آغوشش بکشم و سر و صورتش را غرقِ بوسه کنم. بهسختي سرم را بالا آورم و گردنش را بوسيدم. مثلِ برقگرفتهها از جا جهيد. نگاهش سرشار از نفرت بود. تازيانهي عجيبش را از روي زمين برداشت، بالاي سرش برد و محکم بر تنِ من کوباند. نعره ميزدم و مرگ را در آن لحظات ميخواستم. درد، مثلِ شيطان در بدنم ميپيچيد و هر آن حس ميکردم مرگم فرا رسيده است. ديگر رمق نداشتم فرياد بزنم. تازيانه را زمين گذاشت، سطلِ آبي را از گوشهي اتاق برداشت و رويِ سرم خالي کرد. تا مغزِ استخوانم تير کشيد. گوشهايم سوت ميکشيد. تقلا ميکردم خودم را بلند کنم ولي زنجيرها نميگذاشتند.
-الان زمانِ خواب نيست آنتوني. مجازات تازه شروع شده!
لبهايم را بهزحمت باز کردم. صدايي شبيهِ ناله از گلويم بيرون آمد؛
-ا..اما... اما ژانتِ سرگردان، من آنتوني نيستم.
-نيازي به حاشا نيست. شما آنتونيِ نجار هستيد. همان که مادلن، دخترِ دوافروش را بيسيرت کرد.
-خير، هرگز. من حتا مادلن را که ميگوييد، تا به حال نديدهم.
چهرهاش در هم فرو رفت. چشمهايش را تنگ کرد و با دقت به من نگاه کرد. پس از چند لحظه پرسيد؛
-شما کي هستيد؟
-من گاسپار هستم، گاسپارِ طبيب.
آه پسر، ژانت حسابي دست و پايش را گم کرده بود. به سرعت زنجيرها را باز کرد. پالتويي را از گنجه در آورد و به من داد تا بپوشم. حسابي دمغ شده بودم. دوست نداشتم عشقبازي با ژانتِ سرگردان که روزگاري زيبارويِ اين منطقه بوده، نيمهتمام رها شود. سعي کردم آخرين تلاشم را انجام دهم. در يک آن روي زمين زانو زدم و دستش را گرفتم اما پيش از آنکه لبهايم به دستش نزديک شود، دستش را پس کشيد. با نفرت نگاهي به من انداخت و بهنجوا گفت؛
-لطفن به سرعت از اينجا برويد. از اينکه شما را اشتباه گرفتم، متاسفم.
-اما ژانت...
-صحبت نکنيد آقاي گاسپار و به ياد داشته باشيد که هرگز به عشقتان خيانت نکنيد. الان هم مرا تنها بگذاريد.
کلاهم را از زمين برداشتم و در را باز کردم. براي لحظهاي برگشتم؛ ژانت، عريان روي لبهي تخت نشسته بود. سرش را رو شانهش خم کرده بود و مغموم و آشفته به نظر ميرسيد؛ مثلِ کودکي که بازيچهش را به زور از او گرفته باشند. در را با بيميلي بستم. هوا ديگر تاريک شده بود. از کوچهي متروک بيرون آمدم و بيهدف در خيابان قدم ميزدم. صداي سازي از گوشهي خيابان ميآمد، به سمتِ صدا رفتم. کسي در کوچه سرناد* راه انداخته بود. نزديکتر که شدم، شناختمش. همان ملوان بود که کنارِ نمازخانه ديدمش. دستمالِ قرمز را به سرش بسته بود، گيتار ميزد و يک تصنيفِ بيمايهي عاشقانه را با صدايِ بمي ميخواند. پردهي يکي از پنجرههاي طبقهي دوم کنار رفته بود و اندامِ محو دختري در کنارِ آن نمايان بود. راهم را کج کردم و به سمتِ ساحل رفتم.
به کافهاي که که در آن ژانت را ديدم، رفتم. روي يکي از سندليهايِ حصيري نشستم. پيشخدمت آمد و من عرقِ تمشک سفارش دادم. يادداشتِ کوتاهي براي آندره نوشتم. کاغذ را تا کردم و در پاکت گذاشتم. پسرکِ خدمتکار با بطريِ نوشيدني سر رسيد. سکهاي کفِ دستش گذاشتم و گفتم ياداشت را به آدرسِ رو پاکت برساند و مطمئن شود که يادداشت به دستِ دوشيزه آندره دولاسايلر رسيده و سپس بازگردد. پسرک خوشحال از بابتِ انعام، دوان دوان دور شد. ليوانم را از نوشيدني پر کردم. صدايِ امواج در گوشم ميپيچيد. کمي از محتوياتِ ليوان نوشيدم؛ مزهيِ گس داشت. منتظر بودم ژانتِ سرگردان، الههي انتقام از عشاقِ خيانتکار، سر برسد...
-------------------------------------------------------
*سِرِناد(se're'nade): واژهايست که از زبانِ فارسي به فرانسه رفته و به معنايِ نوعي ترانه و آواز عاشقانه است که هنگامِ شب در بيرونِ خانهي محبوبي جهتِ اظهارِ عشق و علاقهي قلبي خوانده شود.
**حکايتِ ژانتِ سرگردان از ادبياتِ فولکلوريک هيچ کشوري اقتباس نشده و پرداختهي ذهنِ نويسنده است.

بازنويسي؛ تير ماه ۱۳۸۴.
پ.ن: با تشکر ازدوستِ گرامي، خالد رسولپور که برخي از مشکلاتِ دستوري و واژهايِ نسخهي پيشين را تذکر دادند.
بازخوانيِ داستانِ "اين کابوس را آن ها نوشته اند!" از خالد رسول پور
پيش گفتار: چند سالی است که تبِ هدايت و هدايت نويسی به ميان داستان خوانان و داستان نويسانِ ايرانی سرايت کرده است. می گويم تبِ هدايت چون عاشقانِ سينه چاکِ صادق هدايت بدون تفکر در داستان های اين نويسنده -که نمی توان منکر تاثير شگرفش بر ادبياتِ داستانی ايران شد- صرفن به علتِ اين که فلان اثر را هدايت نوشته، ارزش گذاری می کنند. موضوع اولين جلسه ی داستان خوانی در دانشگاهِ علوم پزشکی قزوين، صادق هدايت بود؛ هيچ داستانی از هدايت خوانده نشد! تنها حاضران به ذکر خاطراتِ شخصی خود با داستان های هدايت و روانکاويِ شخصيتش پرداختند و در انتها مشکل، تشخيصِ افتراقی بيماری روانی هدایت بود! جالب است که بسياری از حضار -که کباده ی ادب و هنر می کشيدند- نمی دانستند هدايت علاوه بر داستانِ کوتاه در زمينه های مختلف چون نمايشنامه و ترجمه هم کار کرده و بسياری از اين کارها هم ناموفق بوده است.

داستان های زيادی با تاثير از فضای داستان های هدايت خوانده ام که بسيارشان چرند بوده اند. از ميان آن ها داستانِ "وداع" از اميرحسين فتوحی و داستانِ "اين کابوس را آن ها نوشته اند!" از خالد رسول پور را می پسندم. اين که می گويم اين داستان ها از فضای داستان های هدايت تاثير گرفته اند به هيچ وجه به معنای ضعف يا ناپخته گی نويسنده نيست؛ اين ها ادامه دهنده ی موج نوی داستان در ايران هستند. داستانِ ايران بدونِ امثال دولت آبادی -که هر از گاهی سیاه مشق های ثقيلش را خلاصه می کند و می دهد به ناشر- هم به راهِ خود ادامه می دهد. سکانِ اين کشتی در دستِ مسافران طبقه ی اول نيست؛ دورانِ خلاقه ی اميرحسين چهل تن و محمود دولت آبادی به پايان رسيد. اين کشتی را مسافرانِ طبقه ی سوم هدايت می کنند.
بازخوانيِ داستانِ "اين کابوس را آن ها نوشته اند!"
نويسنده: خالد رسول پور 
داستانِ "کابوس" هذيانِ دم مرگ است؛ مغشوش، رمزآلود و پر از تعليق در زمانی که معنا ندارد. داستان در يک فضای بوف کوری اتفاق می افتد. نويسنده از ابتدا با نقلِ گفتارِ قديس آگوستينوس می گويد داستان شايد کابوسی بوده باشد که در خواب ديده است و اين گونه خودش را از نگاه کنجکاوِ بيننده ای که هميشه پشتِ صحنه را می کاود پنهان می کند. راوی با قاطعيت از چيزهای عجيب صحبت می کند و پيداست که برايش تازه گی دارد؛ نگاهِ راوی نگاه انسانی است که در اثر حادثه فراموشی پيدا کرده و با نگاهِ انسانی که برای اولين بار به دنيای جديدی پا می گذارد متفاوت است هر چند که هر دو در ضميرِ آگاهشان نمی دانند و نمی شناسند. از ابتدای داستان، راوی از اعدادِ زیادی سخن می گويد: سه ماه و پنج روز، روز نود و پنجم، سه متر و نيم آن طرف تر. اين انسان را ياد همان صيغه ی "دو ماه و چهار روز" در بوف کور می اندازد.
تصوير؛
در داستان چند شخصيت می بينيم؛ راوی، دايی، پدر، مادر، پيرمرد صاحب خانه، پيرزنِ با موهای به رنگ تيرآهنِ رنگ نخورده، دختر سياه پوش و مسئول بازداشت گاه. راوی، دايی، پدر و مادر شخصيت هايی هستند که در دنيای واقعيت هم وجود دارند و هر کدامشان در اين کابوس تصویری دارند؛ تصويرهای که با هم ممزوج شده اند و حاصلشان شخصيت هايی است که در کابوس سرگردانند. پيرمرد شخصيتی است همانند رجاله ها يا پيرمرد خنزرپنزری در بوف کور. راوی از پيرمرد هراس دارد. تنفرش از پيرمرد صاحب خانه آن جا آشکار می شود که می گويد: "مرگش را به کسی نمی گويم تا بوی گندش تمام دنيا را پرکند." داستان نويس پدر راوی و پيرمرد را در جاهايی شبيه هم نشان می دهد. هر دو يک چشمشان را از دست داده اند؛ پيرمرد چشم چپ و پدر چشم راست ندارد. پيرمرد عکسِ پدر در آينه ی کابوس است و هر دو جيوه ی پشت آينه را می خراشند؛ هراس از نمايان شدنِ تصوير، ترس از اين که راوی خودش را در آينه ببيند، وحشت از اين که بفهميم يک چشم شده ايم. راوی حس می کند پيرمرد همه جا دنبالش است. سگِ پير گرسنه ای که تا دم خانه راوی را دنبال می کند و پيرمردی که شبيه سگ پير گرسنه اسنت و پشت در ديوار را می خراشد و نفس نفس می زند.
خالد رسول پور رجاله ها را در داستانِ "کابوس" يک چشم نشان می دهد. راوی سد روز فرصت دارد. سد روزی که در کابوس دست و پا می زند و در اين سد روز خواب نديده! راوی دارد درون خودش را می کاود. روزِ نود و يکم داستان آغاز می شود و در روزِ سدم راوی رجاله می شود. راوی از کتاب درسی متنفر است. کتاب درسی يعنی چیزهايی که بايد داشته باشيم بدونِ اين که بخواهيمشان. راوی از هنجارهای جامعه می گريزد. سعی می کند هنجار شکنی کند؛ "...نامه ها ولو شدند روي موكتِ قرمز رنگِ كف اتاق. زيپ شلوارم را باز كردم و شاشيدم رويشان. بوي چسب، بيشتر شد. و بوي آهن مي آمد. آهن زنگ زده. از داخل چمدان، سيل مورچه بيرون مي آمد. خيس ِ شاش. و هر كدام چيزي به دهان داشت. انگار پاي سوسك. يا شايد مژگان. مژگان هاي مادرم." در اين هنجار شکنی سعی می کند خودش را تصويرِ دايی کند. دايی که جدی اش نمی گرفتند، تحقيرش می کردند و در ظاهر جز لبخند تحويلش نمی دادند. دايی که آرزو داشته توسط شهاب سنگی کشته شود. و در انتها خودش را در آتش کتاب های درسی می سوزاند و مرد با کت و شلوار آبيِ روشن -که همان تصوير پدر است- با آب و تاب داستانِ خودکشی اش را نقل می کند. دايی رجاله نمی شود و تا زمان مرگش دو چشم دارد. دايی همان شخصيتِ ايده آل گراست که چون هنجارهای جامعه اجازه ی ساختن اوتوپيا را به او نمی دهد، مبارزه می کند و مبارزه او را منزوی می کند. اين شخصيت در بسیاری از داستان ها تکرار می شود؛ آگنس در "جاودانگی" ِ ميلان کوندرا، جما در رمانِ "خرمگس" يا مرگان در "جای خالی سلوچ". راوی همه جا سعی می کند خود را شبيه دايی ببيند ولی تصوير ديگر راوی، مسئولِ بازداشت گاه است. کسی که قوانين رجاله ها را پذيرفته، کتاب درسی می خواند و جوجه هایی که منقار خونی دارند -افکارشان کثيف است- را دزدکی کباب می کند. راوی از اين شخصيت بيزار است. در انتهای داستان، راوی حس می کند مسئولِ بازداشت گاه پشتِ سرش می آيد و کرم ها را جمع می کند. کرم ها افکار مخربی هستند که در ذهنِ راوی و دختر سياه پوش -شخصيتِ اثيری داستان- رشد می کنند. نگهبان تصويرِ کسانی است که بحران های راوی را گذرانده اند، قوانينِ آدم های يک چشم را برای جامعه مفيد شناخته اند و در اصطلاح می توان آن ها را بنيادگراهايِ فکور دانست که مسئولِ سانسورِ راوی، دايی و مبارزان ديگر هستند؛ کسی که از کشتنِ دختر -که فکرهايش مثل کرم، مخرب است- تشکر می کند. نمونه ی اين افراد را زياد در کنارمان می بينيم. ماکسيم گورگی، داستان نويسِ روس که در داستانِ "واسکا سرخه" تمام هنجارهای جامعه را وارون می کند، می شود مسئولِ سانسورِ نويسندگان در شوروی.
سکس و اشک؛ تقدس يا فضاحت؟
پاشنه ی آشيل در داستانِ نو، سکس است. نگاهِ داستان نويس يه سکس و رابطه ی آن با عشق در داستانِ "کابوس" بسيار زيرکانه است. اعتراف می کنم با دنبال کردن نگاه خالد رسول پور به جنسيت، در صدد بودم او را به مطلق گرايی محکوم کنم ولی رسول پور با زيرکيِ استادانه، راوی را در اين ميانه به خوبی بازی می دهد و منِ خواننده در انتها تعليقی می بينم که انسانِ امروز در آن غوطه ور است. راوی تنها راهِ نجاتش را عشق به دخترِ اثيری -که کرم ها را می جود- می بيند. در ابتدای داستان پيرمردها -که يکيشان عينک دارد- راوی را پيش دختر می برند. پيرزن هم شاهد ماجراست و نقاب زده. انگار می خواهند به راوی نشان دهند که دختر در چه کثافتی غوطه می خورد. در اين صحنه، معاشقه ی پنهانِ راوی و دختر اتفاق می افتد. عصاره ی افکارِ ضدِ هنجار دختر -همان کرم ها که می خورد- خون می شود و راوی آن ها را از روی لب دختر می مکد. رسول پور گره را محکم تر می کند؛ قطره اشکِ دختر از روی چشم چپِ دختر روی چشم راستِ راوی می چکد. اين جا راوی دوست دارد خودش را تصويرِ دختر نشان دهد. چشم راستِ راوی تا انتها اين تقديس را دارد و در انتها راوی چشم چپش را که از حدقه در آمده و زير پاهايش افتاده بود، با لذت له می کند. برای تکميل اين صحنه موی دختر روی صورت راوی می افتد. راوی آن را به همراه دارد ولی نمی داند کجاست. خودش را به دست پيرمرد می سپارد تا موهايش را -نشانِ ديگری از احساسات در داستان- کوتاه کند. راوی از اين جا ديگر انسان احساساتی نيست و احساسات را ارزش نمی گذارد. پيرزن موی دختر را از راوی می گيرد و لای موهايِ به رنگ تيرآهن رنگ نخورده اش پنهان می کند. احساساتِ پيرزن وحشی و رنگ نخورده هستند؛ يک احساساتِ غريزی که زمخت و غير قابل عشق ورزی اند. پيرزن نماد هراس راوی از جنسيت است. راوی تا انتهای داستان بارها و بارها با پيرزن می خوابد و از پيرزن نفرت دارد؛ "پيرزن جلو آمد و من فهميدم كه بايد حس كنم عاشقش هستم. و فكر كردم كه پيرمردِ لعنتيِ يك چشم، پشتِ در اتاق، به عمد، با صدايي كه من بشنوم، نفس نفس مي زند و پنجه به ديوار مي كشد تا من بدانم كه او دارد نفس نفس مي زند و پنجه به ديوار مي كشد ... " راوی ديوانه ی شهوتی است که در ميان سکس و عشق دست و پا می زند. راوی در آخر داستان به دختر سياه چشم می گويد بارها با زنکِ پشت دريچه -که موهايش به رنگ تيرآهنِ رنگ نخورده است- همخوابه شده و در توجيح همخوابگی اش می گويد می خواسته سراغی از دختر بگيرد؛ راوی حتا به شهوتش هم تقدسِ اثيری می دهد.
بعد از صحنه ی معاشقه يِ دختر و راوی در ابتدای داستان، پيرمرد -بدون نقاب و با چشم از حدقه در آمده- وارد داستان می شود. رجاله ای که برای پنهان کردن شهوتش بهانه ای دارد که هيچ کس به آن شک نمی کند؛ جاودانه شدن. می خواهم بعد از مرگم بفهمند که مرده ام. شهوتِ پيرمرد در نگاه به پيرزن از چشم راوی پنهان نمی ماند و اين جاست که رسول پور ضربه ی محکمی به خواننده می زند؛ پيرمرد، مرد نيست! تمام ذهنيتِ راوی و بالطبعِ آن خواننده، به هم می ريزد. پس پيرمرد برای چه پيرزن را می خواهد؟ اينجا مثلثِ عشقيِ پيرمرد، پيرزن و راوی شکل می گيرد. پيرمرد، پيرزن را دوست دارد. پيرزن راوی را دوست دارد و راوی با پيرزن می خوابد. پيرزن نمادِ شهوت پرستی است و پيرمرد، نمادِ هوس بازی. اين جاست که رسول پور تفاوتِ اين دو کلمه را به خوبی نشانمان می دهد. معنای شهوت و هوس همپوشانی دارند ولی اين همپوشانی لزومن به معنای يکی بودن نيست!
راوی در انتها دوباره با دختر عشق بازی می کند. رسول پور استادِ بازی با کلمات است؛ راوی با پيرزن می خوابد ولی با دختر عشق بازی می کند. عشق بازيِ انتهايی فقط تلاشِ مذبوحانه ی کسی است که در دنيای رجاله ها سقوط کرده. راوی رويای دختر سياه چشم را می کُشد. راوی انسان است و نسبی فکر می کند. راوی از مبارزه اش در برابر زنده گی می گذرد. راوی تصويرِ دايی نيست. تحمل ندارد که مردم لب های خونی اش را سرزنش کنند. پدر به داشتنِ فرزندی مثل او افتخار می کند و راوی در آخرین تلاش، سعی می کند خود را تصوير دايی ببيند که خاکسترش چه قدر کم، شبيه خاکستر کتاب هايش بود. در انتها نشانِ انبردست وچاقو -شبيه فك هاي گوسفندِ تازه ذبح شده اي است كه از هم دريده باشند و بعد به زور به هم چسبانده باشند- روی چادر ديده می شود و راوی که ديگر رجاله شده است، با لذت چشم چپش را که زير پايش افتاده، له می کند...
خالد رسول پور نويسنده ی توانايی است که سبکِ نگارش و نگاهش به داستان را بسيار می پسندم. از ميانِ داستان هايی که در اينترنت دارد، داستانِ "اين کابوس را آن ها نوشته اند!" ساختاری بسيار پيچيده و قابل تامل دارد که بحثِ کامل درباره ی آن وقت زيادی می طلبد.
سناريوی يک فيلم؛ گزينه ج
فرض کنيد دختری هستيد که در يک مکان کاملن غريب گير افتاده است. يک آدم -که می تواند کاملن غريبه باشد- به شما پيشنهاد می دهد شب را در جايی که اصلن نمی شناسيد، سپری کنيد. پاسختان چيست؟
الف) نمی آيم
ب) می آيم
الف پرطرفداترين گزينه است. يک جواب که از شنيدنش شگفت زده نمی شويد. کسانی که اين پاسخ را می دهند روحيه ی طبيعی زنانه دارند.
ب را افراد شجاع انتخاب می کنند؛ کسانی که ماجراجو هستند و ريسک پذيری بالا دارند و يا اشخاص خودنما.
ولی اگر يک فاکتور ايرانی بودن را هم به فرضِ ابتدای مسئله اضافه کنيد می توان گزينه ی ديگری هم داشت. زنِ ايرانی گزينه «ج» را انتخاب می کند.؛
ج) اگه امير بفهمه چی می شه؟
صحنه: امير با دوست دخترش ندا -که از يک شهر دور است- قرار دارد. ندا ساعت سه نيمه شب به تهران می رسد. تا نهِ صبح جلوی در ترمينال منتظر امير می ماند و بعد گريه اش می گيرد. به محسن -دوستِ امير که تا به حال نديده اش- زنگ می زند. محسن يه ندا پيشنهاد می دهد که شب را در جايی که محسن در نظرش است سپری کند تا از امير خبری شود. محسن خودش را برای شنیدن گزينه الف آماده کرده ولی ناگهان با با گزينه ج روبرو می شود؛ ”اگه امير بفهمه چی می شه؟"
داستان همين است، بدون هيچ گره و تعليقی. اگر الف يا ب را در پايان بگذاری واقعه تمام می شود.
الف؛ ندا با محسن نمی رود. عفت زنانه اش حتا در ذهنش هم زير سوال نمی رود. چند ساعت ديگر صبر می کند و در انتها يک صحنه رومانتيک که عاشقِ دلخسته، مهجور و غمگين به شهر خودش باز می گردد. موسيقی حزن انگيزی پخش می شود و تماشاگران د حالی که با دستمال گونه های خيس خود را پاک می کنند و پاکت تخمه را روی زمين می اندازند، سالن را ترک می کنند.
ب؛ ندا با محسن می رود:
۱- محسن که انسان رذلی است ولی دوستی هم سرش می شود مثل فردين از ناموس دوستش مراقبت می کند و فردا دختره را صحيح و سالم تحويل امير می دهد.
۲- محسن که انسان رذلی است و دوستی هم سرش نمی شود، می خواهد به ندا تجاوز کند و الخ.
ج؛ زنِ ايرانی از همخوابگی با شوهرش هم هراس دارد. زن ايرانی نمی تواند تصميم بگرد. سکس برايش يک علامت سوال است که از تابو هم فراتر می رود. دخترِ ايرانی وقتی با دوست پسرش می خوابد، گريه می کند. حس می کند به شوهر نداشته اش و فرزندان نديده اش خيانت کرده . فردا صح تصميم می گيرد رابطه اش را قطع کند. چندروز با دوست پسرش قهر می کند. با علامت سوال مبارزه می کند. سعی می کند تسليم نشود ولی چند روز نمی گذرد که با ديدن يک بازيچه ی احسای ياد خاطراتش می افتد، گريه می کند و مجبور می شود رابطه را از سر گيرد. و بعد دوباره با هم می خوابند. و بعد دوباره گريه می کند.
دخترِ ايرانی با يکی از احمق ترين پسرهای اطرافش ازدواج می کند. شب زفاف با شوهرش در حجله می خوابد. چشم هايش را می بندد و دوست پسرش را جای شوهرش می گذارد و دست و پا می زند؛ نه در حجله که در خاطرات غبار گرفته ی همخوابگی هايش. توضيحِ صحنه چيست؟ دختر-که حالا زن خوانده می شود- گريه می کند.
زنِ ايرانی صبح تصميم می گيرد با شوهرش قهر کند. از شوهش متنفر است. از خاطراتِ همخوابگيِ ديشبش احساس تهوع می کند. به دوست پسر قبلی اش زنگ می زند. با هم قرار می گذارند. با ترس و لرز به اتاق خواب می رود. بدنش را يله می دهد در بازوان دوست پسرِ قبلی اش -که حالا فاسقش خوانده می شود- ، چشم هايش را می بندد و چيزی مدام در سرش می کوبد؛ ”اگه شوهرم بفهمه چی می شه؟"
توضيح صحنه: زن -که حس می کند فاسد شده- گريه می کند.
نه! اشتباه نکنيد. اين گزينه «د» نيست. پاسخ نامه ی زنِ ايرانی پر از گزينه ج است، که جای قطرات اشک رويش مانده.

داستانِ زير تقديم است به شادي اردلان.
پرده ي چهارم؛ هزار و چهارسد و سه
صداي چرخيدن کليد در قفل مي آيد. چند لحظه بعد شموس وارد اتاق مي شود. پالتوي بلندي پوشيده با کلاه و شال گردني از همان جنس. چند پاکت دستش است. معلوم است بيرون برف مي آيد؛ تمام لباس هايش خيس اند. پاکت ها را از دستش مي گيرم و کمکش مي کنم تا لباس هايش را در آورد.
-واي چقدر سرده!
-تو اين هوا سگ رو بزنن بيرون نميره! واسه چي رفتي بيرون؟
-رفته بودم خريد. امشب مهمون دارم. تو شب بيرون نميري؟
-نه. چطور مگه؟
-عيب نداره! يه جوري سر و تهش رو هم مي آرم. تو از خودموني ديگه!
بلند مي خندد و دستهايش را نزديک آتش مي گيرد. نوک انگشتانش سرخ شده. سيگاري آتش مي زنم.
-من مي شناسمش؟
-کي رو؟
-همون که امشب باهاش قرار داري. از بچه هاي دانشکده است؟
-نه. معماري مي خونه. شايد بشناسيش، تو حزبِ شماست!
-اسمش چيه؟
-ويشکا
-نه، نمي شناسم. رييس شاخه ي معماري دامونِ.
از جاش بلند مي شود. پاکت ها را از روي زمين بر مي دارد و به آشپزخانه مي رود. گيتارم را بر مي دارم. بايست کمي تمرين کنم. فردا قبل از سخنرانيِ الشن، من و دامون بايد گيتار بزنيم. قرار نيست کسي بداند سخنراني ست. وقتي دانشجوها جمع شدند، ما آهنگ را قطع مي کنيم و الشن شروع به حرف زدن مي کند؛ درباره ي انتخاباتِ سنديکاي شهري. الشن کانديداي ماست، شموس هم کانديداي جنبش عدالت خواهان -که بيشترشان مذهبي هستند- . هسته اين بار قرار است از حزب ما طرفداري کند. تمام هزينه ي تبليغات هم بر عهده ي هسته است.
دفتر نت را جلويم مي گذارم. آکوردها را حفظم ولي ريتمش آن طور که مي خواهم در نمي آيد. دستم کند شده، بايست تا صبح تمرين کنم. شموس وارد مي شود. دو فنجان چاي دستش است.
-چي شد دوباره گيتار دست گرفتي؟
-فردا ميتينگ داريم. قراره قبلش گيتار بزنم.
-تو که قسم خوردي ديگه دست به گيتار نزني؟!
-حزب گفت. به خاطر حزب مجبورم.
فنجانش را روي ميز مي کوباند:
-حزب، حزب، حزب! لعت به اين حزبِ شما. ويشکا هم هي حزب-حزب مي کنه!
سيگاري آتش مي زنم و دستش مي دهم. براي خودم هم يکي آتش مي زنم.
-بي خود عصباني نشو! من وتو سر حزب بحث هامون رو کرديم، به نتيجه اي هم نرسيديم. مطمئنم اگه خودت هم اخراج نشده بودي، الان فکر و ذکرت حزب بود.
پکِ عميقي به سيگارش مي زند. دست هايش را به سرش فشار مي دهد، انگار مي خواهد سرش را بشکند.
-زر نزن! من خيلي خوشحالم که اون ماجرا پيش اومد. وقتي از اون کثافت دوني بيرون اومدم تازه فهميدم زنده گي يعني چي! وقتي براي خودم نوشتم، براي خودم کار کردم، براي خودم عشق بازي کردم... اين يعني زنده گي!
-زنده گي يعني مبارزه با حزب؟ خودت بهتر از همه مي دوني که حزب برات مهم بوده و هست؛ يه مدت براي عشق ورزيدن و حالا هم براي نفرت ورزيدن!
-وقتي زنجيرهايي که حزب به دستام بسته بود باز شد، تازه فهميدم آزادي يعني چي! شما که طعم آزاديِ واقعي رو نچشيديد، چطور مي خوايد کشور رو آزاد کنيد؟ ملتي که طعم آزادي رو نچشيده باشه نمي تونه به خاطر آزادي از سر زنده گيِ خودش بگذره!
صداي زنگ در گفت و گومان را قطع مي کند. شموس آيفون را بر مي دارد. مي گويد: ”بيا بالا” و دکمه را فشار مي دهد.
در را باز مي کند و چند لحظه بعد ويشکا در آستانه ي در ظاهر مي شود؛ کاپشن و شلوارِ عنابي رنگ پوشيده، نيم چکمه و شال گردني که تا پاهايش مي رسد. شموس کاپشن و شال گردنش را مي گيرد. صورتش سرخ شده و در نور چراغ برق مي زند؛ موهاي قهوه اي، چشم هاي سبز، ابروهاي باريک و لبهايي کلفت و شهوت انگيز. شموس دستش را مي گيرد و به سمت شومينه مي آيند.
-اين ويشکاست، دلبرِ من! و اين هم هامون (من را نشان مي دهد)، رفيقِ قديمي من.
دستم را دراز مي کنم:
-سلام، خوشبختم.
نوک انگشتانش با دستم تماس پيدا مي کنند. موهايش را از جلوي چشمش کنار مي زند. چشم هايش را تنگ مي کند و مي گويد:
-منم خوشبختم آقاهه!
و شروع مي کند به خنديدن. شموس هم، همپايِ او مي خندد؛ انگار که جوکِ جالبي شنيده. من هم مي خندم. صداي خنده هامان بلندتر مي شود. از بس خنديده ام، چشم هايم پر از اشک شده.
شموس در آشپزخانه است. به چشمهاي سبزش زل مي زنم. نزديکم مي شود. تقريبن به هم چسبيده ايم. لب هايم را نزديک صورتش مي کنم. دستش را روي لب هايش مي گذارد. چشمکي مي زند و آرام خودش را از آغوشم بيرون مي کشد سر و صداي شموس از آشپزخانه مي آيد. چند لحظه بعد با سه فنجان قهوه وارد اتاق مي شود.
ويشکا دارد درباره ي سرديِ هوا و برف وراجي مي کند، شموس هم با خنده و شوخي جوابش را مي دهد. سعي مي کنم در بحثشان شرکت داشته باشم ولي فکرم متمرکز نيست. با دست روي ميز ضرب مي گيرم. ويشکا قهوه اش را بر مي دارد. فنجان را نزديکِ صورتش نگه مي دارد. لب هايش را جلو مي برد و يک جرعه مي نوشد. انگار دارد بازي مي کند. شموس يک دسته از موهاي او را گرفته و آرام نوازش مي کند. چيزي در گوشش مي گويد؛ ويشکا سرخ مي شود و سرش را پايين مي اندازد. ديگر نمي توانم تحمل کنم. به بهانه ي شستنِ فنجان ها به آشپزخانه مي روم. پنجره را باز مي کنم. سرم را بيرون مي گيرم. سوزِ سرد گونه هايم را مي سوزاند. چند لحظه صبر مي کنم تا کمي آرام شوم. به اتاق برمي گردم و مي نشينم. شموس مي گويد:
-براي ما گيتار بزن هاموني. امشب مي طلبه!
-مي دوني که قول دادم دست به گيتار نزنم.
-پس، فردا هم سرِ قولت بايست.
-شموس! ما تا يک ساعت پيش هم سر اين ماجرا بحث مي کرديم. بس نيست؟
-ولش کن، به درک. اصلن مهم نيست. من يه چيز بهتر از گيتار دارم.
ويشکا که تا به حال سکوت کرده، مي پرسد:
-ويولن؟
-نه عزيزم. يه چيزي که امشبمونو خاطره که!
و با گفتن اين حرف يک بسته ي کاغذپيچ شده را از جيبش بيرون مي آورد. با دقت نخ ها و کاغذهاي دورِ بسته را باز مي کند. پلاستيکِ پر از گردي سبز را بيرون مي آورد. پلاستک را باز مي کند و نزدک بيني اش مي گيرد. با لذت بو مي کشد و به دست ويشکا مي دهد. ويشکا هم آن را بو مي کند و به سمت من مي گيرد. چند دانه شاهدانه ميان علف هاست. يکي شان را زير دندانم مي گذارم. پلاستيک را به شموس پس مي دهم. از جعبه ي روي ميز يک ورق بر مي دارد. مقداري از علف ها را روي کاغذ مي ريزد و آن را به دقت لوله مي کند. گوشه ي کاغذ را مي چسباند و آن را گوشه ي لبش مي گذارد، آتش مي کند و مي کشد. چند پکِ سريع مي زند و به ويشکا مي دهد. ويشکا يک پکِ آرام به سيگار مي زند.
-نه، اين جوري نکش. چند تا پکِ عميق، پشت سر هم بزن تا سرفه کني. اونوقت مي گيره!
ويشکا چند پک پشت سر هم مي زند و به سرفه مي افتد. سيگار از گوشه ي دستش مي افتد. شموس آن را به سرعت بر مي دارد. دارد حالم به هم مي خورد. مي خواهم ميز را روي سرش خرد کنم. شموس چشمانش را بسته و با دود بازي مي کند. به زحمت آب دهانم را قورت مي دهم. مي پرسم:
-ويشکا تو عضوِ حزبي؟
ويشکا مي خندد و با ادا و اطوار جواب مي دهد:
-آره. اين روزا همه عضوِ حزبن!
-مي دونستي شموس هم يه زماني عضوِ حزب بوده؟
به صورت شموس نگاه مي کنم؛ سرخ شده. نمي دانم اثر گراس است يا حرف هاي من.
-نه. چيزي به من نگفته بود. شموس، تو هم عضو حزب بودي؟
-آره! يه زماني عضو حزب بودم و بعد اومدم بيرن.
حرفش را اصلاح مي کنم:
-اخراجش کردن!
-واي شموسِ من! آخه چرا؟ مگه چي کار کرده بودي؟
-سرِ پستِ نگهباني گراس کشيده بود و بعد شروع کرده بود به نماز خوندن.
-من باورم نمي شه شموس! مگه تو عاشق حزب نبودي؟ مگه تو حسِ وظيفه شناسي نداشتي؟
گفت و گو همان طور که مي خواستيم پش مي رود. به چشم هاي شموس خيره مي شوم و مي گويم:
-نه! شموس به حزب عشق نداشت. شموس فقط به اين دليل که اين روزا همه عضوِ حزبن، عضو حزب شد. شموس هيچ وقت به آرمان هاي حزب معتقد نبود و نمي تونست...
-بس کن هامون! نمي خواد اين حرفاي سد بار قي شده رو دوباره بالا بياري. به تو هيچ ربطي نداره که من چرا عضو حزب شدم.
-به من چي؟ به من چرا نگفته بودي از حزب اخراجت کردن؟
-عزيزم، به تو نگفتم چون بحثش پيش نيومد.
-حالا که بحثش پيش اومد مي خوام همه چيز رو بدونم، همه چيز!
-باشه، باشه، باشه... کمي مکث مي کند و بعد ادامه مي دهد:
-شش سال پيش من عضو حزب شدم. اون روزها حزب مثل الان همه گير نبود. بيش تر دانشجوها وارد حزب مي شدند. توي دانشگاه شلوغ مي کرديم، سلف رو به هم مي ريختيم، روزنامه مي فروختيم، شبا کلاس ايدئولوژي داشتيم... تابستون ها هم اردو داشتيم اطرافِ رشت. هر دو هفته، يک گروه دويست نفره بچه دبيرستاني فرستاده مي شد اردو. من مسئول جلساتِ ”انتقاد از خود ” بودم. يه روز يکي از بچه ها تو جلسه به من گفت چرا حزب از خودش انتقاد نمي کنه؟ شروع کردم درباره ي ايدئولوژي و کامل بودن حزب باهاش صحبت کردن. اين که حتا اعضاي درجه يک حزب هم جلساتِ ”انتقاد از خود” دارند و اين تنها تفاوتِ ايدئولوژي ما با مذهبِ. و ما تو اين جلسات سعي مي کنيم هر انحراف کوچک خودمون از آرمان هاي حزب رو بفهميم و نگذاريم رشد کنه. پسره کمي فکر کرد و پرسيد اگه اين انحراف تو ما باشه، ما عضو حزب نيستيم؟ محکم جواب دادم: نه، حزب به افراد صاف و بي غل و غش نياز داره.
-مگه تو خودت بي غل و غش بودي؟
-صبر کن تموم شه حرفم... پسره به من گفت ترجيح مي ده بره دختربازي تا اين که وقتشو براي مذهبي تلف کنه که حتا انعطافِ مذاهب قديم رو هم نداره... پسره گفت ”مذهب افيونِ توده هاست و حزب ما، ارسنيکِ توده ها ”. حزب ما خيلي زودتر مي تونه خلق رو از بين ببره. زدم تو گوشش...
مکث مي کند. ويشکا ليواني آب مي ريزد. به حرکاتِ دستش چشم دوخته ام؛ باز و بسته شدنِ سريعِ نگين انگشترش از نگاهم پنهان نمي ماند. ليوان را به شموس مي دهد. شموس به آرامي ليوان را مي نوشد. دهانش را با دستش پا مي کند و ادامه مي دهد:
-اون شب قرار بودمن پاسِ شب باشم. تاريکي هميشه اذيتم مي کرد، يعني از بچه گي از تاريکي مي ترسيدم. من و آرش هميشه قبل از پاس دادن کمي گراس مي کشيديم. اون شب پاس رو از آرش تحويل گرفتم. يه سيگار هم واسه من درست کرده بود. سيگارو تند کشيدم و تو اردوگاه راه افتادم. انتهايِ اردوگاه جنگل بود. من پشت به آخرين چادر و رو به جنگل وايساده بودم. هيچ تغييري تو خودم نمي ديدم. شنيده بودم کشيدنِ گراس توهم مي آره ولي تا اون شب چيزي نديده بودم. تو جنگل خيره شدم. چشمام گرم شده بود. ته گلوم مي سوخت. مي خواستم تف کنم ولي دهنم خشک بود. زبونم مثل يه تيکه چوب شده بود. يهو حس کردم يه چيزي روم افتاد. مثل يه ببر بود. رگبارو به سمت درخت ها کشيدم. داد مي زدم و حس مي کردم ببر به من چسبيده. آرش زودتر از همه به من رسيد. داد مي زدم:"ببر! ببر! ببر رو دستمه!" آرش دستمو گرفت جلوي صورتم؛ هيچي نبود. انگار يه پارچ آب يخ رو سرم خالي کردن. افتادم زمين. نمي دونم چرا ولي خودمو به خاک مي مالوندم و بلند صلوات مي فرستادم... فردا صبح ”کميته ي شرافت و انضباط ” احضارم کرد.
ساکت مي شود. به چهره اش نگاه مي کنم. عضلاتِ صورتش منقبض شده. زير چشم هايش کمي ورم کرده. ويشکا با دست چانه ي شموس را مي گيرد. لب هايش را آرام به پيشاني شموس مي چسباند. سرم را بر مي گردانم...
شموس بلند مي شود. آهسته چند قدم بر مي دارد. انگار مي خواهد مطمئن شود مي تواند راه برود. دست ويشکا را مي گيرد. ويشکا زمزمه مي کند:
-عزيزم تو برو تو اتاق، من صورتمو مي شورم و مي آم.
شموس به آهسته گي به سمت اتاق مي رود. ويشکا بلند مي شود . از کيفش بسته اي در مي آورد:
-اين مالِ توئه! دامون گفت بهت بدم.
-باشه، بذارش رو ميز. ماجرا رو زياد طولش نده. حواست باشه، تو گنجه ي کنار تخت يه مسلسل دستي داره. اگه کاري کرد حتمن منو صدا کن.
ويشکا پارچ آب و ليوان را از رو ميز بر مي دارد.
-من مي رم. بايد يه ليوانِ ديگه هم به خوردش بدم.
پشتش را به طرف من مي کند و به سمت اتاق مي رود. جوري راه مي رود که قلب پيرمردهاي هشتاد ساله را هم به تپش وا ميدارد. دوست دارم تا ابد راه رفتنش را ببينم. در اتاق را نيمه باز مي گذارد. صندلي ام را کمي آن طرف تر مي گذارم. داخل اتاق معلوم است؛ به طرزي هوس انگيز اول بلوز و بعد دامنش را در مي آورد. چرخي مي زند و جلوي ميزتوالت مي نشيند. شموس-لختِ لخت- از پشت به او نزديک مي شود. دستش را دور گردن ويشکا مي اندازد. نگاهش لحظه اي به من مي افتد. پوزخندي مي زند و در را مي بندد. حس مي کنم چيزي گلويم را فشار مي دهد. بلند مي شوم و راه مي روم. چشمم به بسته ي روي ميز مي افتد. بازش مي کنم. داخلش يک جعبه است. روي جعبه مهر حزب خورده. جعبه را باز مي کنم؛ يک هفت تير و يک پاکت نامه. روي پاکت هم مهر حزب است. در پاکت را باز مي کنم. تکه کاغذي درونش است. خط دامون را مي شناسم:
" کار دختره رو تموم کن. تمام وسايلت رو بردار و برو پيش سامان. فردا هم تو ميتينگ گيتار نمي زني. فقط يه جوري تو جمعيت بايست که راحت ديده شي!"
مي خندم. نامه را پاره مي کنم. هفت تير را بر مي دارم. خشابش را بيرون مي آورم. يک گلوله در آن است. حزب تازه گي ها در مورد مهمات و مسلح کردن افراد خيلي سخت گير شده. گلوله را بر مي دارم. نگاهي به آن مي کنم. صورتِ دامون را وقتي فردا صبح به اينجا مي آيد، مجسم مي کنم. گلوله را روي ميز، کنار جاسيگاري، جوري که در نگاه اول ديده شود مي گذارم. اسلحه را توي جيبم مي گذارم و مي نشينم. سيگاري آتش مي زنم.
صداي ناله هاشان خيلي بلند شده. سعي مي کنم فکرم را روي چيز ديگري متمرکز کنم. گيتار را بر مي دارم. آکورد مي گيرم و شروع مي کنم به زدن.
صداي جيغ بلندي مي آيد و بعد سکوت. فنرهاي تخت هم ساکت شده اند. در اتاق باز مي شود؛ شموس است. تلو تلو مي خورد. دستش را پشتش گرفته و مثل عروسک کوکي به سمت من مي آيد. چشم هايش دو تکه خون شده. ويشکا دم در اتاق ايستاده و انگشتش را ميک مي زند. شموس به چهار قدميِ من مي رسد. دستش را جلو مي آورد. مسلسلِ دستي به سمتم نشانه مي رود؛ صداي رگبار مي پيچد...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت: چهل روزِ پيش اميرحسين فتوحي گفت نمايش نامه اي دارد براي شانزده آذرِ امسال. دو پرده اش را نوشته بود؛ ”هزار و سيسد و چهل و سه” و ”هزار و سيسد و شست وسه”. پرده ي سوم -هزار سيسد و هشتاد و سه- را زهره مي نوشت. طرحِ ”هزار و چهارسد و سه” را هم من دادم. قرار شد پرده ي چهارم را من بنويسم. پرده ها هيچ رابطه اي با هم نداشتند. شخصيت ها عوض مي شدند. صحنه تغيير مي کرد و نويسنده ها متفاوت بودند؛ هر کدام پرده ي خودمان و بازيگرهاي خودمان را داشتيم. متصدي برنامه انجمن اسلامي دانشکده مان بود. سه بار طرح اوليه ي پرده ي چهارم را عوض کردم تا مجوز بدهند.
قرار بود شانزده آذر، مصطفا تاج زاده -مشاور سيد محمد خاتمي و عضو اصلي شوراي مرکزي حزب مشارکت اسلامي- به دانشگاهمان بيايد، سخني براند و بعد، نمايش ما اجرا شود.
ده روز مانده به اجرا همه چيز به هم ريخت؛ زهره پرده ي سوم را نيمه تمام رها کرد. انجمن اسلامي گفت بهتر است نمايش در بهمن ماه اجرا شود و آمفي تئاتر را به ما نمي دهد. بازيگرهامان سر تمرين حاضر نشدند. من ماندم و اميرحسين فتوحي. فتوحي دو پرده ي ديگر نوشت که که هيچ ربطي به چهار پرده ي قبلي نداشتند. گفت اين دو پرده را با هم کار مي کنيم و روز شانزده آذر، جلوي در دانشکده توي چمن ها اجرا مي کنيم؛ من و او، بدون هيچ مجوزي. و من واگويه کردم: بدون هيچ تماشاگري!
شب پانزده آذر است. به مهدي پرخاش مي کنم که چرا اسم مرا براي نامزدي انتخابات شواي صنفي داده اند؟ مي گويد: ”نترس. رأي مي آري. انتخابات صوري ست".
روز شانزده آذر است. امير حسين فتوحي در رودسر به سوگ پدربزرگش نشسته. تاج زاده در آمفي تئاتر وراجي مي کند؛ آمده براي حزبش رأي جمع کند. و من با ماژيک قرمز کنار اسمم در تبليغاتِ شوراي صنفي مي نويسم: انصراف!

گور
روی کاناپه نشسته ام. اتاق تاريک است. سيگاری روشن می کنم. به در چشم دوخته ام. چند دقيقه پيش شادی زنگ زد. شب جايی را ندارد، اين جا می آيد. سيگار ديگری روشن می کنم. شماره ۱۱ رهگذر جلوی چشمم است. قرار بود دبير طنزش من باشم که با آن گهی که ترم پيش می زدم، منصرف شدم. صفحه ی طنزش را باز می کنم. با مداد گوشه ی صفحه جک نوشته ام. صدای زنگ در می آيد. حتماْ شادی است. در را باز می کنم. کسی پشت در نيست. صدای زنگ هنوز می آيد. به اتاق بر می گردم. از تلفن است. گوشی را بر می دارم. صدای دو نفر از پشت خط می آيد؛ عمه و شوهر عمه ام هستند. سکس تلفنی دارند. صدای عمه ام می لرزد، دارد ارضاء می شود.
صدای زنگ هنوز قطع نشده. از اتاق کناری است. در اتاق را باز می کنم. شادی روی تخت دراز کشيده؛ لختِ لخت. پاهايش را از هم باز کرده. بين پاهايش يک بچه است. نزديک می شوم. بچه را از روی تخت بر می دارم. سرد است. چند خراش عميق روی صورت کبودش افتاده. بند نافش از شکمش آويزان است. شادی گريه می کند. سرم به دوران افتاده. می پرسم:
-اين بچه مال کيه؟
شادی سعی می کند از تخت بلند شود. به شکمش اشاره می کند و جيغ می زند:
-از قبرستون آوردمش.
بچه را از بند نافش می گيرم و روی هوا می چرخانم. داد می زنم:
- اگه نگی بچه مال کيه می کشمش!
شادی قهقهه می زند. بچه از دستم رها می شود و به ديوار می خورد. خون روی سر و صورتم می پاشد. بيهوش کنار تخت می افتم...
اروميه است. در خانه ی ناهيدم. روی کاناپه، تنگ به هم چسبيده ايم. فقط يک پيراهنم تنم است. صدای جيغ شادی از اتاق کناری می آيد. سعی می کنم از جايم بلند شوم ولی ناهيد نمی گذارد. می خواهم جواب شادی را بدهم ولی لب هايم به لب های ناهيد قفل شده است. در همين حالت دکمه های پيراهنم را باز می کند. خودش را بيشتر به من می چسباند. بدنش پر از چين و چروک است. حالم به هم می خورد. صورتش را چنگ می زنم. از کاناپه پايين می افتيم. روی فرش غلت می زنيم. گوشت های تنم تکه تکه به پرزهای فرش می چسبد. تمام بدنم پر از خون شده. ناهيد خون های روی بدنم را ليس می زند...

پاره ای از ترس

سرش را به پنجره ي ماشين تکيه داده. سعي مي کند نگاهش به نگاهم نيفتد. دستش را جلوي چشم هايش گرفته تا اشکش را نبينم. نمي دانم چرا ولي دلم به حالش نمي سوزد. صبح بهش تجاوز کرده ام...
کنار جاده چند مغازه است. به راننده مي گويم نگه دارد. آيدا سرش را بلند مي کند:
-کجا مي ري؟
-مي رم سيگار بخرم.
از ماشين پياده مي شوم. يقه ي پيراهنم جر خورده. زيپ کاپشنم را بالا مي کشم. از دکه چند نخ کنت مي گيرم. پول همراهم نيست. بر مي گردم سمت ماشين.
آيدا وحشت زده مي پرسد:
-چرا گوشيتو خاموش کردي؟
-چطور مگه؟
کيفم را بر مي دارد و از ماشين پياده مي شود.
-چيه؟ چرا پياده شدي؟
نزديکم مي آيد و آهسته مي گويد:
-شموس اين رانندهه خيلي مشکوکه. تو که پياده شدي مدام قربون صدقه ي من مي رفت.
-من از اول بهت گفتم. الکي که اصرار نمي کرد شب تو باغ اون بخوابيم. تو برو تو ماشين. منم الان بر مي گردم.
-من ديگه سوار اين ماشين نمي شم.
-تو بيابون که نمي تونيم پياده شيم. به اولين شهر که رسيديم يه بهونه جور مي کنم پياده مي شيم.
دستانم را محکم فشار داد.
-شموس، تو رو خدا... من مي ترسم...
- باشه. تو برو دم دکه تا من بيام.
به سمت ماشين مي روم. سرش را روي فرمان گذاشته. به شيشه مي زنم. شيشه را پايين مي کشد.
-آقا حساب ما چقدر شد؟ ما همين جا پياده مي شيم
-کجا؟ مگه قرار نبود شب بريم باغ من؟
-نه، ما بر مي گرديم طهران.
-جووني نکن. شب جايي رو نداريد که بخوابيد.
-نه بر مي گرديم طهران.
-خب سوار شيد، مي رسونمتون طهران.
-نمي خواد، حسابمون تا اين جا چه قدر شد؟
-پنج هزار تومن.
پول ها را مي شمرم و بهش مي دهم. بر مي گردم سمت دکه ها. آيدا خودش را با جنس ها سرگرم نشان مي دهد.
-چي شد؟
-دست به سرش کردم.
کنار جاده منتظر ماشين مي ايستيم. ماشين ها يکي يکي از کنارمان رد مي شوند. از پشت صداي بوق مي آيد. بر مي گردم. همان راننده ي قبلي است. اشاره مي کند سوار شويم. آيدا خودش را به من مي چسباند. قلبش تند تند مي زند. راننده سرش را از پنجره بيرون مي آورد:
-خوشگله بيا سوار شو. ول کن اين بچه قرتي رو، هر چقدر بخواي بهت مي دم.
راننده که مي بيند جوابي نمي دهيم از ماشين پياده مي شود و به سمتمان مي آيد. آيدا جيغ مي زند. چاقو را از جيبم در مي آورم. راننده بهت زده نگاهم مي کند. يک قدم جلو مي روم. به سمت ماشين مي پرد و سوار مي شود. به سرعت دور مي زند و دور مي شود. آيدا روي زمين افتاده و هق هق مي کند. دستش را مي گيرم. سعي مي کند بلند شود ولي نمي تواند. کنارش مي نشينم. دکمه هاي مانتويش باز شده. لب هاي سرخش تحريکم مي کند. نمي دانم چرا ولي دلم به حالش نمي سوزد. صبح بهش تجاوز کرده ام...
پسرک، زود عاشق شد!
ظرفی غذا، با بويی مطبوع. اطراف را نگاه می کنی؛ کسی توجهی به آن ندارد. هر کس سرگرمِ ظرفِ خودش است. مزه مزه می کنی. نه! طعمش هم که عاليست... به نيمه های بشقاب که رسيده ای، کسی بالای سرت می ايستد؛ صاحبِ بشقابِ غذا. با اکراه بلند می شوی. می ايستی کنار و با حسرت خوردنش را تماشا می کنی...
بوی گندی می آيد... خوب که دقت می کنی، توی بشقاب غذا نيست. پر از گُه است...
پی نوشت: تابستان داستانی نوشتم؛” گلين باجی کجايی؟”. پايانش را پيدا نکردم. صد بار داستان را از نو نوشتم ولی پايانش در نيامد. چند بار خواستم خيالش را از سر بيرون کنم. سراغ داستان های ديگر رفتم ولی نشد... اين هفته می خواستم در وبلاگ بگذارمش، شايد بتوانم پايانی برايش پيدا کنم. از بختِ بد، نسخه ی کاملش در طهران نبود. کمابيش باورم شده گلين باجی طلسم شده است...
سبز-صورتی-خاکستری

صبحی مثل صبح های ديگر. پارک خالی. هوای سرد...
پيرمرد دست هايش را در جيب پالتويش کرد.
بچه مدرسه ای ها گروهی يا تک تک از وسطِ پارک رد می شدند. پيرمرد چشم هايش را تيزتر کرد. کيف ها از جلويش رژه می رفتند. همهمه. سر و صدا. خنده...
پيرمرد روی زمين تف کرد. تف غليظ، روی گِل ها ماسيد. دو پسر کمی آنطرف تر ايستاده بودند. سيگاری بينشان دست به دست می شد. پيرمرد هميشه از سيگار بدش می آمد...
بالاخره آمد. با هر قدم که جلو می آمد قلب پيرمرد تندتر می زد. کيف ليمويی با بی قيدی روی شانه اش افتاده بود. ژاکت صورتی. شلوار جين و روپوش سياه. موهايش روی صورتش تاب می خورد. پيرمرد سعی می کرد عادی جلوه کند. دخترک ديگر نزديکش شده بود. پاهايش را روی زمين می کشاند. لش راه می رفت... از جلويش رد شد. نگاه پيرمرد از پشت تعقيبش می کرد. لباس هايش تنگ بود. آن قدر که تمام هيکلش بيرون بريزد. خاطرات گرد گرفته ی شهرِنو به ذهن پيرمرد هجوم آورد...
صدای قهقهه افکارش را به هم ريخت. کيف ليمويی هنوز در هوا معلق بود، روی شانه ی يکی از آن پسرها. پسرِ ديگر چيزی در گوش دخترک گفت. دخترک ريسه می رفت. پيرمرد آب دهانش را قورت داد...
عصری مثل عصرهای ديگر. هوای سردتر. سوز بدی می آمد...
از درخت های پارک همهمه ی خفيفی به گوش می رسيد. جز آن، فقط قار قار کلاغ ها سکوت را می شکست...
پيرمرد عصازنان رسيد. نفس نفس می زد. سوز سردی می آمد. دست هايش را جلوی دهانش برد و ها کرد...
نگاهی به ساعتش انداخت. البت لازم هم نبود. دسته های بچه مدرسه ای ها از جلويش رژه می رفتند. همهمه. سر و صدا. خنده... ژاکتِ صورتی اولين چيزی بود که به چشمش رسيد. پاهايش را روی زمين می کشاند. گشاد گشاد راه می رفت و با هر قدم پکی به سيگارش می زد. پيرمرد در دل واگويه کرد:”چقدر لشه”. می خواست بغلش کند. اين قدر فشارش دهد تا صدای قرچ قرچ استخوان هايش را بشنود. بناگوشش را گاز بگيرد. اين قدر محکم که شوريِ خون را زير زبانش حس کند...
پيرمرد روی زمين تف کرد. تف غليظ، روی گِل ها ماسيد. لحظه ای بعد ته سيگارِ ماتيکی روی تف افتاد. صدای جلز و ولزش حال پيرمرد را به هم زد. پيرمرد هميشه از سيگار بدش می آمد. از همان جا که نشسته بود پايش را روی ته سيگار گذاشت. پايش را برداشت و يه زمين نگاه کرد؛ معجونی از تفِ سبز، ماتيکِ صورتی و خاکستر سيگار. سعی کرد عق بزند...
شبی مثل شب های ديگر. گرمای اطاق. بوی بدی می آمد...
صدای سرفه. پيرزن از خواب بيدار شد. بوی بدی می آمد. اطراف را نگاه کرد. پيرمرد کنار پنجره ايستاده بود. پيرزن برخاست. آهسته به سمت پنجره رفت. پيرمرد وحشت زده برگشت. با ديدنِ پيرزن، نفس راحتی کشيد.
پيرزن متعجب به دست پيرمرد نگاه می کرد. هميشه فکر می کرد مرد از سيگار بدش می آيد...
پيرمرد پکِ محکمی به سيگار زد. سرفه کرد. از پنجره تف کرد توی حياط...
محسن